جواب درس سوم نگارش هشتم
در این نوشته جدیدترین گام به گام درس ۳ نگارش هشتم متوسطه اول با موضوع درس «ببینیم و بنویسیم» قرار گرفته است که شامل جواب فعالیتهای نگارشی، ارزیابی، درست نویسی و تصویرنویسی میباشد. در ادامه با ما از بخش پاسخ سوالات نگارش هشتم همراه باشید.
جواب فعالیت های نگارشی صفحه ۴۱ نگارش هشتم
متن زیر را بخوانید و مشخص کنید که کدام بخش آن، به نقاشی نزدیکتر شده است.

پاسخ:
صندوقچه به شکل مستطیل و چوبی بود و روکشی پر نقش و نگار از جنس فلز داشت که برروی چارپایه چوبی خود در کنج اتاق مادربزرگ، جا خوش کرده بود. درش به سمت بالا باز میشد و دوباره به طرف پایین میآمد و روی آن را میپوشاند. بر دیواره جلویی آن سه ردیف حلقه بر بدنه صندوق قرار داشت که میلهای فلزی از میان آنها عبور میکرد و قفلی به شکل نیم دایره در آن حلقهها جای میگرفت و مادربزرگ چند بار کلید را در آن میچرخاند تا قفل شود؛ کلید به رنگ قهوهای سوخته بود و شبیه پیچ، خطوط دایرهای به دور آن چرخیده بود.
جواب صفحه ۴۲ نگارش هشتم
یکی از موضوع های زیر را انتخاب کنید و با توجه به آموزههای این درس، (خوب و دقیق دیدن) درباره آن بنویسید.
◆ آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید.
◆ مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه
◆ دیدن مورچهای که باری را میکشد.
◆ دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو
◆ صحنه ورود یک موش به خانه
آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید.
روزهای سرد زمستانی به سرعت از پی هم میگذشتند و هر لحظه به عید نوروز نزدیکتر میشدیم. صبح که برای رفتن به مدرسه از خانه بیرون آمدم، آسمان شهر آرام نبود؛ باد سردی میوزید و همه چیز در تکاپو بود.
رفتگر محله با عجله جاروی بزرگش را بر زمین میکشید، گویا حوصلهاش سر رفته بود. پیرمردی روی دوچرخهاش آرام رکاب میزد و به نظر میرسید که در کمال آرامش به راه خود ادامه میدهد. در صف نانوایی، مردم با بیصبری منتظر بودند و هر از گاهی با غرولند، از دیر رسیدن نوبتشان شکایت میکردند. نانوا هم با سرعت نانها را از تنور بیرون میآورد، انگار که همه عجله داشتند.
بقال سر خیابان با گفتن بسم الله کرکره مغازهاش را بالا برد و وارد آن شد. دختربچهای روی نیمکتی نشسته بود و به هر رهگذری که از کنارش عبور میکرد، میگفت: آقا، کبریت نمیخواهید؟ خانم، آدامس نمیخرید؟ اما رهگذران چنان درگیر کارهای روزمرهشان بودند که هیچ توجهی به او نمیکردند.
پیرمرد ماهیفروش با صدای بلند فریاد میزد: ماهی دارم، ماهی قرمز! خانم، ماهی نمیخوای؟ کمی آن طرفتر، جوانی با صدای بلند اعلام میکرد: حراج نوروزی! حراج!
درختان کنار خیابان با شکوفههای زیبایشان، منظرهی شهر را دلنشینتر کرده بودند. عید واقعاً نزدیک بود، نزدیکتر از آنچه تصور میکردم.
در خیابان جنبوجوش و هیاهویی دلچسب جریان داشت. آنقدر که دوست داشتی ساعتها همانجا بایستی و مردم را تماشا کنی. ناگهان صدای دوستم، مریم، به گوشم رسید: سلام! چنان غرق در تماشای محله و مردمانش بودم که متوجه نشدم به مدرسه رسیدهام.
دیدن مورچهای که باری را میکشد.
هر بار که مورچهای را میبینیم که با تلاشی خستگیناپذیر باری چند برابر وزنش را حمل میکند، به قدرت شگفتانگیز طبیعت پی میبریم. این موجود کوچک، با وجود جثهی ناچیز، الگوی بسیار خوبی برای ما انسانهاست.
یاد دوران کودکیام میافتم که با دیدن مورچهای که با زحمت بارش را میکشید، شیطنت میکردم و او را اذیت میکردم. اما حالا میفهمم که چه کار اشتباهی میکردم. مورچهها با تلاش و پشتکارشان، به ما یاد میدهند که برای رسیدن به هدف باید صبور باشیم و از هیچ کوششی دریغ نکنیم.
اگر ما هم مثل مورچهها، با همدلی و همکاری یکدیگر کار کنیم، میتوانیم به موفقیتهای بزرگی دست پیدا کنیم. پس بیایید از این موجود کوچک درس بگیریم و با تلاش و پشتکار، آیندهای روشن برای خود و کشورمان بسازیم.
دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو
آهوها با قدمهای آرام در دل جنگل پیش میرفتند، غرق در سکوت و آرامش محیط. برای آنها، این آرامش همیشه لذتبخش بود. بچه آهوها نیز با شادمانی در حال دویدن و بازی کردن بودند.
اما نگرانی مادران هرگز پایانی ندارد. آهویی که تجربهای از روبهرو شدن با شکارچی دارد، همیشه دلواپس است که مبادا روزی فرزندش در دام آنها بیفتد.
آن روز هم، مانند هر روز دیگر، بچه آهوها با خوشحالی میدویدند و مادران از دور مراقبشان بودند. اما ناگهان، یک شکارچی وارد جنگل شد. ابتدا حضور او به چشم نمیآمد، زیرا خود را با برگهای درختان پنهان کرده بود و به سختی دیده میشد.
اما مادران نگران با مشاهده حرکت غیرعادی شاخههای درختان، حضور شکارچی را حس کردند. بلافاصله به سوی بچهها دویدند و با فریادهای هشداردهنده سعی داشتند همه را از خطر آگاه کنند. بچه آهوها با ترس به سوی مادرانشان میدویدند و مادران با نگاهی ملتمسانه حرکات شکارچی را زیر نظر داشتند.
شکارچی که متوجه شد زمان کمی دارد، تصمیم گرفت تیر خود را رها کند. مادر، که تیر را دید، بیدرنگ خود را سپر فرزندش کرد. تیر به بدن مادر اصابت کرد و بچه آهو، گریان و نگران، به دور او میچرخید. مادر با نگاهی پر از عشق و نگرانی، کودک خود را به فرار واداشت. با وجود میل قلبیاش، بچه آهو به دنبال دیگر آهوها دوید، در حالی که مادر اسیر دست شکارچی شد.
مادر تا زمانی که فرزندش از دیدگان دور شد، با چشمانی خیره او را دنبال کرد. وقتی مطمئن شد که فرزندش در امان است، اشکی از چشمانش سرازیر شد و برای همیشه چشمانش را بست.
صحنه ورود یک موش به خانه
ساعت ۳ بعدازظهر بود و من روی تختم نشسته بودم که ناگهان صدای جیغ مادرم بلند شد. با عجله از اتاقم بیرون رفتم و دیدم که مادرم در حال دویدن دنبال یک موش است و با صدای بلند جیغ میزند. او فکر میکرد که موش از خانه بیرون رفته و بعد از مدتی آمد پیش من نشست و مشغول تماشای برنامه تلویزیونی شد. اما ناگهان دیدم که همان موش دوباره از کنار در وارد خانه شد و به سمت اتاق من رفت. من هم با دیدن این صحنه جیغ زدم و سریع دویدم تا در اتاقم را ببندم.
در این بین، مادرم که هنوز فکر میکرد موش از خانه رفته، اصلاً به این موضوع توجهی نمیکرد. وقتی پدرم به خانه آمد و از مادرم پرسید که چه اتفاقی افتاده، مادرم شروع به توضیح دادن کرد. در همان لحظه، موش به سمت آشپزخانه رفت و مادرم دوباره جیغ زد و از پدرم خواست که موش را بگیرد. پدرم که سعی میکرد موش را شکار کند، ناگهان دید که موش از کنار پایش عبور کرد و به اتاق برادرم رفت. پدرم سریع مرا صدا زد و گفت: «بیا در اتاق را ببند.» من هم رفتم و در را بستم.
چند دقیقه بعد، پدرم از اتاق بیرون آمد و خبر داد که موش را کشته است. اما ماجرا به اینجا ختم نشد! ما یک همسایه داریم که خیلی از موش میترسد. من هم تصمیم گرفتم موشی را که پدرم کشته بود، جلوی در خانهی همسایه بگذارم. وقتی همسایه خواست از خانه بیرون بیاید و موش را دید، او هم مثل مادرم جیغ بلندی کشید. من و برادرم از این صحنه خندیدیم.
اما خوشی من زیاد طول نکشید. مادرم مرا صدا زد و گفت: «بیا کمکم کن تا تمام ظرفهای آشپزخانه را بشوریم.» خلاصه، هر چقدر که آن روز خندیدم، تا نصف شب مادرم از من کار کشید. وقتی میخواستم به رختخواب بروم، آنقدر خسته بودم که دیگر جانی در بدنم نمانده بود. از آن روز به بعد، تصمیم گرفتم که دیگر به مادرم یا همسایه نخندم!
جواب نتیجه بررسی و داوری صفحه ۴۳ نگارش هشتم
یکی از نوشتههای تمرین ۲ را انتخاب کنید و آن را با سنجه های زیر، بررسی و نقد کنید.

نتیجه بررسی و داوری:
موضوع نوشته کلی نیست و درباره جزئیات نیز مطالبی را بیان میکند.
طبقه بندی ذهن و نوشته تا حدی به مطالب کتاب نزدیک است. نویسنده با کلمات، تصور نقاشی شدهای را ارائه میدهد.
نویسنده توجه خاصی به حزئیات تصاویر دارد و دیدههای خود را دقیقا روی کاغذ نوشته است. نوشته بدون قلم خوردگی است و علائم نگارشی رعایت شده و متن بدون غلط املایی است.
جواب درست نویسی صفحه ۴۴ نگارش هشتم
جملههای زیر را ویرایش کنید
مردمی با مشتهای گره کرده که پیش میرفتند را دیدم.
پاسخ: مردمی را که با مشتهای گره کرده که پیش میرفتند دیدم.
گلی که بوی خوشی داشت را بوییدم.
پاسخ: گلی را که بوی خوشی داشت بوییدم.
جواب مثل نویسی صفحه ۴۵ نگارش هشتم
نوشته زیر را بخوانید، اصل ضرب المثل را با شکل گسترش یافته آن مقایسه کنید.
«خانه از پای بست ویران است، خواجه در بند نقش ایوان است».
بازآفرینی مَثَل
مردی میخواست خانه بخرد، او دنبال خانههای ارزان قیمت بود نه خانههای محکم و مقاوم. تا اینکه بالأخره، خانه مورد نظرش را پیدا کرد. بعضی از دوستانِ آشنا به معماری ساختمان، به او تذکّر دادند که این خانه، بنیان محکمی ندارد، آن را نخر؛ امّا مرد به آنها گفت: وقتی خانه را خریدم، خواهید دید که چه خانه زیبایی است.
مرد، خانه را خرید و شروع کرد به زیباسازی و آراستن ظاهر خانه. نمای آجری آن را با سنگ گران قیمت تغییر داد و در و پنجره آن را عوض کرد و رنگ و نقّاشی نمود. وقتی نمای ساختمان، حسابی زیبا شد، آن شخص به دوستانش گفت: میبینید، مانند عروسک شده است. تا اینکه یک روز، زلزله خیلی ضعیفی آمد. خانه زیبای مرد ناگهان فرو ریخت و به تپهای خاک تبدیل شد. تنها شانسی که آورد، خود و زن و بچهاش بیرون از ساختمان بودند.
پاسخ: نویسنده به شیوه زیبایی این ضرب المثل را گسترش داده است بدین گونه که خواننده تا انتهای متن در انتظار گنجاندن ضرب المثل در دل آن میباشد و با خود میگوید: چگونه نویسنده میخواهد این ضرب المثل را در دل متن جای دهد.
جواب باز آفرینی مثل صفحه ۴۶ نگارش هشتم
اکنون، ضرب المثل زیر را به شیوه باز آفرینی گسترش دهید.
ضرب المثل : «کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد.»
پاسخ:
روزی روزگاری، کلاغی سیاه و کنجکاو در آسمان پرواز میکرد و از مناظر اطراف لذت میبرد. در پرواز خود به کوهی رسید که پر از گلهای زیبا و رنگارنگ بود. کلاغ به سمت کوه پایین آمد و در آنجا کبکی زیبا را دید که با ناز و خرامان قدم میزد. کلاغ از دیدن این کبک و طرز راه رفتن خاص و دلنشینش شگفتزده شد. با خود اندیشید: چقدر زیباست که من هم مثل این کبک راه بروم.
کلاغ تصمیم گرفت که دیگر مانند کبک راه برود، بنابراین هر روز از دور حرکات و راه رفتن کبک را با دقت مشاهده میکرد و سعی میکرد همانند او راه برود. روزها گذشت و کلاغ همچنان مشغول تقلید از کبک بود. اما به زودی متوجه شد که نه تنها موفق به یادگیری راه رفتن کبک نشده، بلکه حتی روش راه رفتن خودش را نیز از یاد برده است.
اینگونه شد که گفتند: کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد.
پاسخی دیگر:
روزی روزگاری، در یکی از روزهای دلپذیر بهاری، کلاغی سیاهفام در آسمان صاف و آبی پرواز میکرد. او از فراز دشتها و کوهها گذر میکرد تا به منظرهای چشمنواز رسید. آنجا کوهی زیبا با آبشاری خروشان و گلهای خوشبو و رنگارنگ وجود داشت که نگاهش را به خود جلب کرد. کلاغ به سوی این چشمانداز جذاب پرواز کرد و در گوشهای فرود آمد.
همانطور که از این صحنه زیبا لذت میبرد، ناگهان کبکی خوشسیما را دید که با گامهای نرم و خرامان، به شکلی دلنشین روی زمین راه میرفت. هر حرکت کبک، جلوهای تازه داشت و کلاغ را مجذوب خود کرد. کلاغ از دیدن این کبک زیبا بسیار شگفتزده شد و نمیتوانست چشم از او بردارد.
با این حال، به خاطر رنگ سیاهش احساس شرم کرد و از اینکه به کبک نزدیک شود، منصرف شد. کلاغ با خود گفت: باید راه رفتن زیبای این کبک را یاد بگیرم تا شایسته دوستی با او شوم. سپس در پشت شاخ و برگها پنهان شد تا به دور از چشم کبک، هنر راه رفتن او را تقلید کند. روزها گذشت و کلاغ هر روز به تماشای کبک مشغول بود، تلاش میکرد مانند او راه برود، اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، کمتر موفق میشد.
سرانجام، کلاغ تصمیم گرفت که از این آرزو دست بردارد و از آنجا برود. اما هنگامی که خواست به راه خود ادامه دهد، متوجه شد که حتی راه رفتن خودش را هم از یاد برده است. اینگونه بود که کلاغ با تلاش برای یادگیری راه رفتن کبک، شیوه راه رفتن خود را نیز فراموش کرد.
این داستان به ما میآموزد که بهتر است خودمان باشیم و از تقلید بیفایده از دیگران پرهیز کنیم، زیرا با این کار نه تنها از خود واقعیمان فاصله میگیریم، بلکه استعدادها و تواناییهای ویژهای که خداوند در ما قرار داده است را نیز نادیده میگیریم. هر کس در وجود خود موهبتی خاص دارد و باید همان را پرورش دهد، نه اینکه به دنبال راه و روش دیگران باشد.
سخن پایانی
اگر سوالی درباره جواب درس ۳ نگارش پایه هشتم متوسطه اول با موضوع درس««ببینیم و بنویسیم»» دارید آن را از قسمت نظرات بپرسید. تیم معلمان ما در اولین فرصت شما را راهنمایی میکنند.
✅ جواب درس دوم نگارش هشتم
✅ جواب درس چهارم نگارش هشتم
📝 نمونه سوالات پایه هشتم متوسطهی اول
توجه: دانشآموزان عزیز شما میتوانید برای دسترسی آسانتر به مطالب درسی عبارت «سوییتی بلاگ» را در انتهای مطلب مورد نظر خود سرچ(جست و جو) کنید.
نظرات کاربران