جواب درس ششم نگارش نهم

در این نوشته جدیدترین گام به گام درس ۶ نگارش نهم متوسطه اول با موضوع درس‌ «قالبی برای نوشتن برگزینیم»‌ قرار گرفته‌ است که شامل جواب فعالیت های نگارشی، بررسی و داوری،‌ درست نویسی و مثل نویسی می‌باشد. در ادامه با ما از بخش ‌پاسخ سوالات نگارش نهم همراه باشید.

جواب فعالیت نگارشی صفحه ۷۹ و ۸۰ نگارش نهم‌

 ۱- نوشته های زیر ، بخشی از متن اصلی یک نوشته اند، آنها را بخوانید و قالب هر کدام را مشخص کنید.

قالب نوشته صفحه ۷۹ نگارش نهم

جواب فعالیت نگارشی صفحه ۷۹ و ۸۰ نگارش نهم‌

قالب نوشته صفحه ۸۰ نگارش نهم

جواب فعالیت نگارشی صفحه ۷۹ و ۸۰ نگارش نهم‌
جواب فعالیت نگارشی صفحه ۷۹ و ۸۰ نگارش نهم‌

جواب انشاء صفحه ۸۱ نگارش نهم

◆◆ موضوعی را انتخاب کنید و در یکی از قالب‌های نوشتاری بنویسید. 

 کودکی من
 یک روز از کلاس
 جلسه امتحان
 هدف زندگی
 نوجوانی
 عاقبت فرار از مدرسه
 پرواز بدون بال

کودکی من

پاسخ‌: 

خاطرات کودکی من پر از روزهای شاد و دلپذیر است، روزهایی را به یاد دارم که در دشت‌های سرسبز روستای پدری می‌دویدم و از شادی قهقهه سر می‌دادم. در آن روزها از غم و اندوه خبری نبود و هرچه بود رنگ شاد و کودکانه داشت.
روزهای اولی که مدرسه می‌رفتم را به یاد دارم که با چه سختی و نارضایتی از خواب بیدار می‌شدم و با عجله لباس‌های فرم را می‌پوشیدم و راه مدرسه را در پیش می‌گرفتم و هنگام برگشت نیز همراه دوست صمیمی‌ام مغازه‌ای را کشف کرده بودیم که پر از کاکائوهای خوشمزه بود، و ما صبح‌ها لحظه شماری می‌کردیم تا وقت برگشت از مدرسه به خانه شود و ما به سراغ کاکائوهای خوشمزه برویم.
کودکی که در نگاه اول جز خوشی و خوشبختی نیست سختی‌هایی هم دارد. سختی‌های دوران کودکی مانند کسب تجربه در اول زندگی و به عبارتی دیگر زمین خوردن و باز بلند شدن. خوشبختانه در دوران کودکیم خاطرات خوبی بسیاری دارم با دوستان قدیمی.


خط

پاسخی دیگر: 

مقدمه: روزهای کودکی هر انسانی یکی از شیرین‌ترین و جذاب ترین بخش از زندگی او است که گاهی انسان حسرت آن روزهای بدون دغدغه و فکر را می‌خورد و با یادآوری آن روزها آه می‌کشد. اما چرا باید حسرت کنیم؟ چرا نباید از لحظه‌های خوشی خود لذت ببریم؟

بدنه انشا: کودکی من یکی از پر خاطره ترین دوران زندگیم است زمانی که با مادر و پدر به پارک می‌رفتیم و مادر و پدرم پا به پای من بازی می‌کردند. اما الان که بزرگ شده‌ام، یاد این روزها باعث احساس حسرت در من می‌شود. چرا؟ چون الان که بزرگ شده‌ام، دغدغه‌های زیادی دارم و نمی‌توانم مثل آن زمان با شادمانی و خنده بازی کنم. یا زمانی که می‌افتادم و از شدت درد گریه می‌کردم، همراه درد من درد می‌کشیدند و گریه می‌کردند. اما الان که بزرگ شده‌ام، نمی‌توانم به این گونه رفتارها بپردازم.

نتیجه‌گیری: کاش ما بتوانیم دوباره کودکی خود را تجربه کنیم و از لحظه‌های خوشی زندگی لذت ببریم. کاش ما بتوانیم مثل آن زمان با شادمانی و خنده بازی کنیم و هیچ دغدغه‌ای نداشته باشیم.


یک روز از کلاس

پاسخی دیگر: 

مقدمه: خاطرات دوران تحصیل من پر از اتفاقات جالب و شیرین است، اما یکی از آن‌ها به خاطر خاصی برایم باقی مانده است.

بدنه انشا: روز سه شنبه بود که از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم تا آخر شب درس زبان را مطالعه کنم. فردای آن روز در کلاس معلممان اعلام کرد که باید دو نفر مکالمه زبانی انجام دهند، من هم به سرعت شروع کردم به خواندن کتاب و آماده شدن برای این آزمون. وقتی وارد مدرسه شدیم، معلم به ما گفت که باید دو نفره مکالمه را انجام دهیم. من با یکی از دوستانم که تا آن روز باهم حرف نمی‌زدیم انتخاب شدم. در ابتدا کمی احساس تنفر داشتم، اما بعداً متوجه شدم که این مکالمه باعث آشتی ما شد و از آن روز به بعد با هم دوست شدیم. این اتفاق باعث شد که من درس زبان را به عنوان یکی از بهترین درس‌های خودم بشمارم، زیرا باعث شد با یکی از دوستانم آشتی کنم و تا امروز تمام مکالمات زبان ما باهم است.

نتیجه‌گیری: زندگی پر از اتفاقات جالب و شیرین است. اگر بتوانیم از این اتفاقات استفاده کنیم، می‌توانیم مسیر درست زندگی را انتخاب کنیم و در زندگی تصمیمات درستی بگیریم.


پاسخی دیگر: 

مقدمه: در زندگی هریک از ما خاطراتی وجود دارند که در اتاقک کوچک ذهنمان نقش بسته‌اند. من اکنون می‌خواهم خاطره‌ای از مدرسه را برایتان تعریف کنم.

بدنه انشا: آن روز، روز تولد دبیر ریاضی بود و ما تصمیم گرفتیم برای او جشن کوچکی بگیریم. با همکاری بچه‌ها ۲۰۰ هزار تومان جمع کردیم و کیک و بستنی و انواع و اقسام خوراکی‌ها را خریدیم.
بیشتر از اینکه معلممان خوش‌حال شود خود ما خوش‌حال بودیم چرا که قرار بود آن روز امتحان ریاضی از ما گرفته شود و به خاطر جشن به نظر می‌رسید امتحانی گرفته نخواهد شد.
نمی‌دانم چند عکس گرفتیم و چقدر خوردیم اما متاسفانه تنها و تنها چند دقیقه گذشته بود. ما که خیالم راحت بود امتحانی برگزار نمی‌شود می‌خندیدیم و زمان را احساس نمی‌کردیم. ناگهان معلم از کلاس خارج شد. بازهم ما به روی خود نیاوردیم و به عکس گرفتن ادامه دادیم که پس از مدتی معلم با تعدادی برگه امتحان به کلاس بازگشت.
از ما بابت جشن تولد تشکر کرد و گفت که آماده امتحان شویم. نمی‌دانم آن لحظه چقدر از معلممان متنفر شدم.

نتیجه‌گیری: گاهی اتفاقاتی که می‌افتند در آن لحظه ناگوار به نظر می‌رسند اما وقتی به عمق ماجرا دقت می‌کنیم مثلا وظیفه‌شناسی معلم در خاطره من می‌فهمیم که همه چیز آن قدر هم که ما تصور می‌کنیم بد نیست.


خط

جلسه امتحان

پاسخی دیگر: 

سکوتی سنگین و مرگبار سراسر مدرسه را فرا گرفته بود درست مثل یک دادگاه!!!
دادگاهی که چیزی به صادر کردن حکم اعدام نمانده بود. معلوم بود که همه غرق در دلهره هستند. دادگاه نبود بلکه اولین جلسه امتحان بود. زمان تحویل ورقه ها فرا رسید پس از گرفتن ورقه دلم هُری ریخت. اجازه پشت و رو کردن آن را نداشتیم یعنی باید ورقه همانطوری که تحویل داده بودند میماند .ناگهان صدای بلندی به گوشمان رسید. بله!! زمان شروع امتحان بود پس از نوشتن نام و نام خانوادگی و تاریخ و…نوبت به سوال اول رسید سوالی که هرچه در کتاب میخواندم چیزی در ذهنم باقی نمی‌ماند شاید هم از عمد نخوانده بودم چون فقط و فقط یکبار کتاب را مرور کرده بودم ان هم چه درسی؟درس عربی
تنها درس و کتابی که چندان علاقه ای به خواندن و یاد گرفتنش ندارم شاید در خواندن و درک کردن معانی قرآن تاثیر بیشتری داشته باشد ولی اکنون تعداد بیشتری از کتاب های قران همراه با معانی هستند.
خیلی دوست داشتم سوال اولی که بلد نبودم راهم بنویسم که بیست بگیرم ولی متاسفانه…
چیزی به فکرم نمیرسید جز اینکه نیم نگاهی به بغل دستیم بندازم و فکر کنم که چرا این روزها یادگیری برای من سخت تر شده است. دوباره امتحان کردم و اینبار موفق شدم خلاصه جلسه امتحان پر از دلهره و استرس به پایان رسید.


پاسخی دیگر: 

در هفته‌ی اخیر، مشغول گذراندن امتحانات نیم‌سال اول بودیم. همان‌طور که از نام جلسه‌ی امتحان پیداست، سرشار از لحظات استرس‌زا و دل‌خراش است. در جلسه‌ی امتحان، شخصی با لباس رسمی، اخم‌هایی گره‌خورده و چهره‌ای جدی حضور داشت. هوا آن‌قدر نفس‌گیر و خفه بود که با زحمت، دم و بازدم را در شش‌هایم احساس می‌کردم. به دلیل کسالت و حالِ بد، نتوانسته بودم درس‌ها را به‌خوبی بخوانم و شرایط موجود، بر استرس و ترسم می‌افزود.

مراقب، پیش از شروع امتحان، نکات و قوانین جلسه را توضیح داد و گوشزد کرد که از هرگونه تقلب و چرخاندن سر، جدا خودداری کنیم. برگه‌های امتحانی توزیع شد و در حالی که قلبم در سینه‌ام محکم‌تر می‌کوبید، برگه به زیر دستانم رسید.

هرچه برگه را خواندم، هیچ‌کدام از سؤال‌ها برایم آشنا نبود. عرق سردی از پشت گردنم تا انتهای ستون فقراتم جریان یافت و دستانم از سرمای وجودم یخ زده بود. برای کمی گرما، آن‌ها را در هم گره می‌زدم تا شاید از استرس و ترسم کاسته شود.

همان مراقبی که در نظرم بداخلاق بود، بالای سرم آمد و با لبخندی که انتظارش را نداشتم، دستی به سرم کشید و گفت: «اشکالی ندارد، کمی به نکات سر کلاس و دانسته‌های قبلی‌ات تکیه کن و با نام خدا و آرامش به سؤال‌ها پاسخ بده؛ آن‌وقت متوجه خواهی شد که جواب‌ها یکی‌یکی در ذهنت شکل می‌گیرند.»

نمی‌دانم حرف‌هایش معجزه کرد یا آرامشش در وجودم تزریق شد؛ هرچه بود، آن غولی که در ذهنم ساخته بودم، پر کشید و توانستم در آن آزمون موفق شوم. آن جلسه‌ی به‌ظاهر وحشتناک امتحان، به یکی از خاطرات به‌یادماندنی زندگی‌ام تبدیل شد.


خط

هدف زندگی

پاسخی دیگر: 

هر فردی در هر مرحله از زندگی، اهدافی دارد که ممکن است ثابت بمانند یا با گذر زمان تغییر کنند. من نیز در طول سال‌های مختلف زندگی‌ام، اهداف متفاوتی داشته‌ام و می‌خواهم درباره‌ی آن‌ها با شما صحبت کنم.

وقتی چهار ساله بودم، هدفم این بود که تمام بستنی‌های دنیا را بخورم. فکر می‌کردم اگر موفق شوم همه‌ی بستنی‌های دنیا را بخورم، به جایگاه واقعی خود در زندگی می‌رسم. البته از یک کودک چهار ساله نمی‌توان انتظار بیشتری داشت.

وقتی پنج ساله شدم و به مهدکودک رفتم، هدفم این بود که مانند معلم‌مان زنی مهربان باشم و بتوانم شعرهای زیبایی را که او می‌دانست، بخوانم. اما در آن زمان هنوز توانایی حفظ کردن شعرهایش را نداشتم.

در تابستان همان سال، با هواپیما سفر کردیم و من به این نتیجه رسیدم که خلبانان قدرتمندترین مردان جهان هستند. بنابراین تصمیم گرفتم خلبان شوم و هر جا که دلم می‌خواهد پرواز کنم. خواهرم به هدفم خندید و گفت خلبان هواپیمای شخصی ندارد.

یکی از اهداف دوران دبستانم این بود که مانند جابر بن حیان، حافظ، سعدی، ابن‌سینا و دیگر دانشمندان و شاعران بزرگ شوم. آن زمان فقط می‌خواستم فرد بزرگی باشم، نه اینکه در یک رشته‌ی خاص فعالیت کنم. با خودم می‌گفتم: من در همه‌ی زمینه‌ها دانشمند می‌شوم؛ ادیب، فیلسوف، شاعر و نویسنده و…

اهداف دیگری مانند برنده شدن جایزه‌ی نوبل، رئیس‌جمهور شدن، کشف یک عنصر جدید، نقاشی کشیدن بهتر از پیکاسو و هزاران هدف دیگر نیز داشتم که دوران کودکی‌ام را با آن‌ها گذراندم. اما هیچ‌کدام از آن اهداف ماندگار نشدند و حالا فقط به خاطره‌ای شیرین تبدیل شده‌اند.

اکنون من یک نوجوان هستم. می‌توانم درست فکر کنم و بر اساس توانایی‌ها و استعدادهایم برای خودم هدف‌گذاری کنم. اینکه فردی مفید برای خودم، خانواده‌ام و جامعه باشم، هدفی شایسته برای یک زندگی خوب است و تمام تلاشم را برای رسیدن به این هدف به کار خواهم بست.


خط

نوجوانی

پاسخی دیگر: 

هر انسانی که پا به عرصه‌ی هستی می‌گذارد، دوران‌های مختلفی از جمله خردسالی، نوجوانی، جوانی و پیری را پشت سر می‌گذارد. نوجوانی بهار زندگی هر انسان است؛ اما این بهار، همچون بادی نیست که به‌سرعت از برابر دیدگان ما بگذرد، بلکه فرصتی طلایی است که باید با هوشمندی و مسئولیت‌پذیری از آن بهره برد.

نوجوانی یکی از پُرچالش‌ترین مراحل زندگی است که در آن عواطف و احساسات پیوسته در حال تغییرند. هر نوجوانی می‌تواند در این مقطع، با کوچک‌ترین انتخاب، آینده‌ی خود را پیشِ رویش مجسّم کند و برای نسل‌های آینده‌ی خود الگویی شایسته باشد.

هر پدر و مادری باید از نوجوان و جوان خود به‌خوبی مراقبت کند؛ اما در کنار آن، نوجوان نیز باید مسئولیت‌پذیر باشد و نقش خود را بپذیرد. این دوره، دوره‌ای دشوار است که باید با هوشمندی و تدبیر سپری شود. نوجوان در این زمان می‌تواند رشته‌ی تحصیلی مورد علاقه‌ی خود را انتخاب کند و در این مسیر با پدر و مادر خویش نیز مشورت نماید.

در این دوره‌ی حساس زندگی، باید نسبت به رفتار و اطراف خود هوشیار باشیم. هر لحظه از زندگی فرصتی ارزشمند است که باید از آن به‌درستی استفاده شود. پس بیاییم در این دوران، بهترین بهره را از لحظات خود ببریم. به فرموده‌ی پیامبر اسلام (ص):
«از لحظات این دوره به نیکوترین شکل بهره بگیر تا هرگز افسوس نخوری که چرا این دوران پُرتب‌وتاب را به‌خوبی پشت سر نگذاشتی.»


خط

 عاقبت فرار از مدرسه

پاسخی دیگر: 

فرار از مدرسه یکی از موضوعات مهم و حساس در جامعه‌ی امروز است. بسیاری از دانش‌آموزان به دلیل مشکلات خانوادگی، اقتصادی یا اجتماعی، ناچار می‌شوند مدرسه را ترک کنند. اما آیا این تصمیم، راه‌حل درستی است؟

در ابتدا باید گفت که فرار از مدرسه یک انتخاب آگاهانه و درست نیست. دانش‌آموزانی که از مدرسه دور می‌مانند، معمولاً در معرض خطرات زیادی قرار می‌گیرند و ممکن است با مشکلاتی مانند بیکاری، اعتیاد یا حتی ارتکاب جرم روبه‌رو شوند.

عاقبت فرار از مدرسه اغلب نامطلوب است. این دانش‌آموزان ممکن است دچار بیکاری، اعتیاد، مشکلات خانوادگی و آسیب‌های اجتماعی شوند که جبران آن‌ها در آینده بسیار دشوار خواهد بود.

بنابراین، ضروری است که دانش‌آموزان به ادامه‌ی تحصیل تشویق شوند. والدین، مدرسه و جامعه باید با همکاری یکدیگر، شرایط مناسب و امنی را برای تحصیل دانش‌آموزان فراهم کنند تا آن‌ها احساس حمایت و انگیزه داشته باشند.

در نهایت، فرار از مدرسه راه‌حل مشکلات نیست و می‌تواند پیامدهای منفی و جدی به دنبال داشته باشد. ادامه‌ی تحصیل، بهترین راه برای ساختن آینده‌ای بهتر و سالم‌تر برای دانش‌آموزان و جامعه است.


خط

پاسخی دیگر: 

گاهی یک تصمیم اشتباه، یک لحظه غفلت یا حتی یک جوگیری ساده، منجر به یک عمر تباهی آینده و سال‌ها حسرت و پشیمانی می‌شود.

مدرسه فرصتی برای پیشرفت، انتخاب مسیر زندگی و گزینش هدف آینده است. مدرسه همچون مادری مهربان، کودکی نوپا را در این مسیر گام‌نهادن می‌آموزد و پله‌های پیشرفت و ترقی را به او نشان می‌دهد. ما نیز با سپردن خود به این مادر مهربان، به او در یاری‌رساندن به خود کمک می‌کنیم و با گوش جان سپردن و اجرای خواسته‌هایش، همراه با او گام‌های زندگی را محکم برمی‌داریم.

انسان در مسیر رشد، مانند کرم ابریشمی است که با پیله بستن و گذراندن دوره‌ای، به پروانه‌ای خوش‌رنگ و زیبا تبدیل می‌شود؛ پروانه‌ای که بال‌هایش را می‌گشاید و در اوج آسمان پرواز می‌کند. انسان نیز دقیقاً چنین حالتی دارد؛ در گام‌های نخست مانند کرم ابریشم است، اما با گذراندن دوران مدرسه و کسب علم و دانش، از پیله‌ی نادانی بیرون می‌آید و به‌سوی پیشرفت و ترقی بال می‌گشاید و اوج می‌گیرد.

اما امان از روزی که از این دوران شانه خالی کنیم یا از آن بگریزیم. مانند مسافری که در خیال خود می‌خواهد راه هزارساله را یک‌شبه بپیماید یا کاری را که هنوز آغاز نشده، به پایان برساند. عاقبت فرار از مدرسه چیست؟ نتیجه‌ی آن کودکی سرشکسته و بی‌سواد است که تنها از نظر جسمی رشد می‌کند، اما از نظر فکری و عقلی چیزی به او افزوده نمی‌شود؛ جز سرزنش و تحقیر. هر که از راه می‌رسد، او را نکوهش می‌کند و با لحنی تمسخرآمیز می‌خندد و می‌گوید: «آدم فراری و بی‌سواد را چه به بزرگی و کرامت!»

حال تصور کنیم بزرگ شده‌ایم و کودکی کوچک ما را پدر یا مادر خطاب می‌کند و از ما می‌خواهد نامه‌ای بنویسیم یا متنی ساده برایش بخوانیم. در آن لحظه که حتی سواد خواندن و نوشتن نداریم، چه پاسخی می‌توانیم به فرزند خود بدهیم؟

فرصت‌ها را زمانی که در دسترس هستند، غنیمت بشمار و نگذار از دست بروند؛ زیرا روزی فرا می‌رسد که تنها چیزی که برایت باقی می‌ماند حسرت، پشیمانی و آهی عمیق است، در حالی که دیگر کاری از دستت برنمی‌آید. پس تا دیر نشده، برخیز و قدر امروز را بدان.


پرواز بدون بال

پاسخی دیگر: 

دلش می‌خواست پرواز کند، اما بال نداشت. از کودکی پدرش به او می‌گفت که وقتی انسان می‌میرد، به سوی خدا پرواز می‌کند. دلش می‌خواست پیش خدا برود، اما بال نداشت.

باران می‌بارید. سنگ سفیدِ مرمریِ قبر پدرش زیر نور زمردینِ باران می‌درخشید. حالا پدرش نبود؛ او به سوی خدا پرواز کرده بود. پسرک، تنها زیر ضربه‌های سخت باران ایستاده بود و فکر می‌کرد. دلش برای پدر تنگ شده بود.

ناگهان ایده‌ای به ذهنش رسید. به سوی خانه رفت، پرهای کنده‌شده‌ی پرندگانش را برداشت و آن‌ها را به دو چوب چسباند. دو چوب را به دستانش بست و به لبه‌ی پرتگاه دهکده رفت. ذرات سیمگونِ باران موهایش را خیس کرده بود. عکس پدر را بوسید و در جیبش گذاشت.

چشمانش را بست و پرید.

حالا پسرک پرواز می‌کرد؛ به سوی خدا و به سمت آغوش گرم و مهربان پدرش.
او بدون بال پرواز می‌کرد.


پاسخی دیگر: 

گاهی ما اهداف ارزشمندی در زندگی داریم که برآورده شدن آن‌ها تنها در حد یک آرزو باقی می‌ماند؛ اما انسان همواره در تلاش است آرزوهای کودکی خود را به حقیقت تبدیل کند، مانند آرزوی پرواز.

امروزه با پیشرفت علم و فناوری، انسان توانسته است در لابه‌لای ابرها پرواز کند، مناظر زیبای طبیعت را از بالا تماشا کند و از جایی به جای دیگر جابه‌جا شود؛ مانند پرواز با هواپیما، هلیکوپتر، جت و چترهای پروازی که همه‌ی این‌ها نوعی پرواز بدون بال به شمار می‌آیند. با این حال، تاکنون بشر نتوانسته است وسیله‌ای کشف کند که انسان به کمک پر و بال واقعی، همانند پرندگان، برای مدت طولانی در آسمان اوج بگیرد و پرواز کند.

همین شادی و پیشرفت‌های علمی و فرهنگی می‌تواند انسان را بدون بال به اوج آسمان‌ها برساند و مانند پرنده‌ای پرسرعت در مسیر پیشرفت و ترقی به پرواز درآورد تا مراتب افتخار و سربلندی را کسب کند.

از گذشته‌های دور تاکنون، انسان‌های بسیاری در عرصه‌ی پرواز تلاش کرده‌اند و افتخارهای فراوانی نیز به دست آورده‌اند، به امید روزی که انسان به معنای واقعی پرواز کند و همچون پرندگان در آسمان اوج بگیرد.

پرواز تنها با بال و پر امکان‌پذیر نیست، بلکه راه‌ها و شیوه‌های دیگری نیز وجود دارد که با پیشرفت علم و فناوری، به‌تدریج تحقق می‌یابد. هرچند هم‌اکنون نیز ما انسان‌ها می‌توانیم بدون بال در آسمان اوج بگیریم، ابرها را از نزدیک ببینیم و جهان را زیر پای خود احساس کنیم؛ همانند پرواز با هواپیما.

جواب نتیجه برسی و داوری صفحه ۸۲ نگارش نهم

نوشته‌های خوانده شده را با سنجه‌های زیر نقد و بررسی کنید.

جواب نتیجه برسی و داوری صفحه ۸۲ نگارش نهم

پاسخ‌: این نوشته با ویژگی‌های متمایز، از جمله داشتن پیش‌نویس، رعایت علامت‌های نگارشی، عدم وجود غلط املایی، ساختار منسجم با بخش آغازین و پایانی، شیوایی و روان بودن بیان، و توجه به حاشیه‌گذاری و درست‌نویسی، به یک اثر قابل قبول تبدیل شده است.

جواب درست نویسی صفحه ۸۳ نگارش نهم

جمله‌های زیر را ویرایش کنید.

تخته وایرت برد را برای معلم آماده کردم.
پاسخ‌: تخته را برای معلم آماده کردم.

ناهار ظهر را که خوردیم و بار و بندیل را جمع کردیم و راه افتادیم.
پاسخ‌: ناهار را که خوردیم، بار و بندیل را جمع کردیم و راه افتادیم.

جواب مثل نویسی صفحه ۸۴ نگارش نهم

مثل زیر را بازآفرنی کنید.

فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تر است

پاسخ‌: روزی روزگاری مردی در باغچه‌ای زیردرخت زیتون نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد و می‌گفت ای پروردگار ریشه درخت زیتون چقدر بزرگ ولی روغنش چقدر کمی دارد. اما ریشه کدو تنبل چقدر کوچک است درحالی که برگ‌هایش سبز و سرسبز است. او اینگونه داشت به خلقت خداوند ایراد می‌گرفت و در کار و حکمتش فضولی می‌کرد. در همان حین زیتون بر سرش افتاد؛ به خودش آمد و گفت پروردگارا معذرت می‌خواهم! من فکر نکرده قضاوت کرده‌ام؛ اگر به جای این زیتون کدو بر سرم می‌افتاد، آن وقت چه اتفاقی می‌افتاد.


پاسخی دیگر: در روزگاران قدیم مرد فضولی زندگی می‌کرد که در کار همه دخالت می‌کرد. همسایه او از دستش خسته شده بود خانه‌اش را فروخت و از آن شهر رفت و همسایه جدید جای او را گرفت.
همسایه جدید مردی معلم بود که به سراغ خانه آمد تا با خانواده آشنا شود. اما هنگامی که برگشت دید مرد فضول به خانه‌اش وارد شده و با پسرش مشاجره میکند و سعی دارد در کارش دخالت کند. معلم او را از خانه بیرون برد.
مرد دانایی که ماجرا را دیده بود گفت؛ خونت را به خاطر این مرد کثیف نکن حتی اگر او را به جهنم ببرند می گوید: ((هیزمش تر است))


پاسخی دیگر: برخی افراد در بسیاری از مسائل دخالت می‌کنند و تمایل دارند ایرادهای بی‌مورد بگیرند. یک روز همراه دوستم در خیابان راه می‌رفتیم. مغازه‌های زیادی را دیدیم و زمان زیادی را به گشت و گذار گذراندیم. دنبال یک وسیله خاص و جذاب می‌گشتم، اما خودم هم دقیق نمی‌دانستم که چه چیزی می‌خواهم.
پس از مدتی طولانی، احساس خستگی کردم، ولی دوستم همچنان اصرار داشت که ادامه بدهیم. از او پرسیدم: «تو به دنبال چه چیزی هستی؟ انگار از من هم بیشتر سردرگمی!» او با خنده‌ای زیرکانه پاسخ داد: «فضول رو به جهنم می‌برن، می‌گه هیزمش خیسه!» این حرفش باعث شد دیگر چیزی نگویم و اجازه دهم کار خودش را انجام دهد.
هرچند متوجه نشدم چه چیزی را می‌خواست بخرد، اما از این اتفاق درس گرفتم. این ضرب‌المثل به من نشان داد که نباید وقت و انرژی خود را صرف کنجکاوی‌های بیهوده کنیم. بهتر است زندگی را با لذت بردن از لحظه‌ها سپری کنیم و به مسائل بی‌اهمیت نپردازیم.

سخن پایانی

اگر سوالی درباره جواب درس ۶ نگارش پایه‌ نهم متوسطه اول با موضوع درس««قالبی برای نوشتن برگزینیم»» دارید آن را از قسمت نظرات بپرسید. تیم معلمان ما در اولین فرصت شما را راهنمایی می‌کنند.

جواب درس پنجم نگارش نهم
جواب درس هفتم نگارش نهم
📝 نمونه سوالات پایه نهم متوسطه اول

توجه: دانش‌آموزان عزیز شما می‌توانید برای دسترسی آسان‌تر به مطالب درسی عبارت «سوییتی بلاگ» را در انتهای مطلب مورد نظر خود سرچ(جست و جو) کنید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *