جواب درس پنجم نگارش هشتم

در این نوشته جدیدترین گام به گام درس ۵ نگارش هشتم متوسطه اول با موضوع درس‌ «لمس کنیم، ببوییم، بچشیم و بنویسیم»‌ قرار گرفته‌ است که شامل جواب فعالیت‌های نگارشی، ارزیابی، درست نویسی و تصویرنویسی می‌باشد. در ادامه با ما از بخش پاسخ سوالات نگارش هشتم همراه باشید.

جواب فعالیت نگارشی صفحه ۶۱ نگارش هشتم

‌متن زیر را بخوانید و مشخص کنید که نویسنده در کدام بخش، تحت تأثیر قوه چشایی، بویایی و لامسه خود قرار گرفته است. 

دلم بیشتر از همیشه گرفته بود. شکمم قاروقور می کرد و کتلت مچاله، توی دستم باد کرده بود. زورم گرفته بود که مثل بقیه نمی توانم لقمه ای بخورم. دلم می خواست همین جوری که مزۀ خیارشور زیر دندان هایم جا خوش می کرد و روغن کتلت لبم را لیز می کرد، به هیچ چیز فکر نکنم، به هیچ چیز مسخره‌ای که اشتهایم را کور کند. کتلت، مثل بچّه گنجشک مرده ای، روی دستم مانده بود.

توی سروصدای مسخرۀ خندۀ بچه ها، جملۀ جادویی جان گرفت: «وقتی داری از ناراحتی می ترکی، سه تا سوت بزن!» …
بی اختیار زبانم را چسباندم به پشت دندان هایم و انگشت کوچکم را گذاشتم توی دهانم.

اوّلین سوت: بچه ها سرِ جایشان میخکوب شدند.
دومین سوت: همه به طرفم آمدند، حتّی ناظم.
سومین سوت: پشت گردنم توی دست ناظم بود.

جای شما خالی؛ همین طور که گردنم توی دست ناظم بود، مثل ببرهای آفریقایی، توی سه سوت، ساندویچم را بلعیدم. اشتهایم حسابی باز شده بود. برای اوّلین بار مزۀ غذا بدون اشک و گریه زیرِ دندان هایم رفته بود…

قوه چشایی:
مزه خیارشور زیر دندان هایم جا خوش می‌کرد / روغن کتلت لبم را لیز می‌کرد / توی سه سوت، ساندویچم را بلعیدم. / برای اولین بار مزه غذا بدون اشک و گریه زیر دندان‌هایم رفته بود…
قوه لامسه:
شکمم قاروقور می‌کرد و کتلت مچاله، توی دستم باد کرده بود / کتلت، مثل بچه گنجشک مردهای، روی دستم مانده بود.
قوه بویایی:
در متن اشاره ای به این قوه (حس) نشده

جواب صفحه ۶۲ و ۶۳ نگارش هشتم‌

‌موضوع‌های زیر چه حس و حالی به شما می دهد؟ یکی را انتخاب کنید و حس و حال خود را درباره آن، بیان کنید.

بوی خاک پس از بارش باران
طعم بستنی یخی
بوی سیر
طعم خورشت قورمه سبزی
برداشتن یک ظرف داغ
طعم لبوی داغ در یک روز برفی
حمل یک قالب یخ بدون دستکش

بوی خاک پس از بارش باران:

باران که میبارد همه خوشحال می‌شوند و من خوشحال تر. چون عاشق بوی باران هستم ، وقتی نم نم باران میبارد و بوی خاک در هوای لطیف بارانی پراکنده می‌شود؛ چنان احساس آرامش می‌کنم که گویی دنیا مال من است. نفس های عمیق میکشم و زندگی را با تمام وجود حس میکنم. انگار تا قبل از باران مرده بودم ، الان زنده هستم و زندگی میکنم.
ای کاش میشد بوی خاک باران خورده را در شیشه های عطر محصور کرد چون بوی خاک از بهترین عطرهاست، عطری که یاداور خداست.

باران زیباست ، بوی خاک باران خورده زیباست ، بوی باران مرا می برد به دوران کودکی ، به آن زمان که خانه ها کاهگلی بود ، ان زمان که خدا در همین نزدیکی بود.

این رایحه کاهگلی و مرطوب، به برکتی می‌مانست که ربطی به زمین نداشت. گویی چیزی آسمانی در آن نهفته بود و به همان اندازه در اعماق روح من نفوذ می‌کرد. دوست داشتم چشمانم را ببندم و سرم را روی خیسی و خنکی خاک بگذارم و در بوی رطوبت آن غرق شوم

پاسخی دیگر:

خاک و باران، به تنهایی هیچ یک از این‌ها حسی را در من ایجاد نمی‌کند. اما وقتی قطره‌های درشت باران بروی دانه‌های ریز خاک می‌بارد، آن عطر خوش خاک که در اثر نمناک شدن به وجود می‌آید مرا در آرامشی بی‌پایان فرو می‌برد.
وقتی که دانه‌های نمناک خاک را در لابه لای انگشتانم حس می‌کنم به یاد دوران بچگی‌ام می‌افتم که به همراه خانواده‌ام به کنار دریا می‌رفتم و با شن‌هایی که در اثر برخورد با آب دریا خیس و نمناک می‌شدند، قلعه‌هایی درست می‌کردم که پس از مدتی دریا مانند طوفانی بر روی قلعه‌های شنی‌ام فرود می‌آمد و آن ها را تبدیل به ویرانه‌ای می‌کرد و من با ناراحتی سعی می‌کردم دوباره قلعه‌ای درست کنم؛ از فکر به دوران کودکی‌ام بیرون می‌آیم بوی خاک را با تمام وجودم استشمام می‌کنم.
چه بوی خوشی…
من با این بو می‌توانم خدا را در نزدیکی‌ام حس کنم، می‌توانم از آفریده‌هایش به وجود خودش پی ببرم، می‌توانم با تمام وجود فریاد بزنم و بگویم خدایا دوستت دارم،
خدایا شکر بابت نعمت‌های فراوانت و بگویم خدا مرا از نعمت‌هایت دریغ نکن تا بتوانم معنای بهشت جاودان را در این دنیا درک کنم.


طعم بستنی یخی:

خوردن بستنی یخی خاطره‌ای است که برای هیچکس فراموش شدنی نیست. کوچکتر که بودم روزهای تعطیل با پدرم می رفتیم استخر یا فوتبال یا پارک و من آنجا با پدرم و بچه های دیگر کلی بازی می کردم.

بعد تشنه و خسته می‌رفتم و یک گوشه‌ای می‌نشستم. می‌دیدم که پدرم نیست و ابتدا کمی می‌ترسیدم که نکند گم شده باشم. کمی چشم به اطراف خودم می‌چرخاندم و یکدفعه پدرم را می‌دیدم که از دور دارد به من نزدیک می‌شود و دستانش را پشتش پنهان کرده است. فکرم به هزار تا چیز می‌رفت. اما وقتی نزدیک می‌شد و دستانش را نمایان می‌کرد می‌دیدم برایم بستنی خریده است‌، آن هم چه بستنی‌ای‌، بستنی یخی. بعضی وقت‌ها با طعم پرتغالی و گاهی آلبالو. آخ که چقدر بعد از آن خستگی و هوای داغ و خورشید سوزان آن بستنی به من می‌چسبید. دهانم خنک می‌شد و بعد از چند لحظه کل تنم را یک خنکی مطبوع فرا می‌گرفت. چقدر دلم برای آن روز‌ها تنگ شده است. برای خستگی بعد از بازی کردن و دیدن پدرم از دور و بعد خوردن یک بستنی یخی خوشمزه.

پاسخی دیگر:

بستنی یخی طعم هم مانند یخ در شکر است و وقتی آن در دهان تو است لایه‌های یخی آن بین دندان‌هایت جا خوش می‌کنند و از خوردن آن می‌توان لذت برد. البته فرق‌های زیادی هم دارد مثلا بستنی ساده ایی با بستنی با طعم زعفران خیلی فرق می‌کند طعم زعفران مرا یاد گرونی می‌اندازد اما طعم بستنی ساده احساس سبکی و راحتی. یکی از چیزهایی می‌تواند خوردن بستنی را به گونه‌ایی عجیب دشوار‌تر کند مکانی است که در آنجا بستنی می‌خوریم، مثلا وقتی تنهایی به بالشت لم داده‌ایی و در حال گوش دادن به موسقی هستیم بستنی را بخوریم خیلی بهتر است‌. بستنی هم انواع‌های مختلفی دارد مانند بستی قیفی بستنی کاسه‌ایی بستنی به شکل کیمیا‌، بستنی خرسی و … و شکل‌های آن‌ها از لحظ رنگ و دسته‌بندی و کم یا زیاد بودن آن‌ها متفاوت است. از نظر من بهترین آن‌های بستنی کاسه‌ایی با روکش کاکائویی سیاه و اسمارتیس‌های رنگارنگ است که آدم نمی‌تواند از آن دل بکند خوردن آن نه خیلی مفید و مضر است اما فقط باعث خالی شدن جیب پدرمان می‌شود. البته از پول بهتر نیست‌ و وقتی که باید به مهمانی برویم و درحال سریع سریع خوردن یک بستنی هستیم آن موقع بستنی به ما حرام می‌شود.


بوی سیر:
سیر بوی خوبی دارد اما وقتی که بوی آن از دهان نیاید! دیروز که مادرم آش می‌پخت، بوی سیر فضای خانه را معطر کرده بود و واقعاً هم بوی قشنگی داشت. من در پختن آش به مادرم کمک می‌کردم حتی خیلی از سیر‌ها را خودم خرد کردم.
بعد از اینکه خرد کردن سیرها تمام شد دستانم را بو کردم. اوه! چه بوی سیری. نه به آن بوی سیر که به خودی خود خوب است نه به اینکه بویش روی دستانم جا خشک کرد! هر چه قدر هم تلاش کردم که بوی سیر را از دستانم ببرم، نرفت که نرفت.
خلاصه چند روزی درگیر بوی سیر دستانم بودم. اما سیر وقتی که پخته می شود دیگر مثل خام بودنش بوی تندی ندارد. این سیر هم کلا داستانی برای خودش دارد. مثلا یک روز مهمان داشتیم. سر سفره مان ترشی سیر گذاشته بودیم تا با آبگوشت بخوریم. به به! چقدر چسبید. جایتان خالی.

انقدر ترشی سیر با آبگوشت می چسبید که همه مان، از پدر و عمو و دایی گرفته تا خود من، کلی ترشی سیر خوردیم. بعد از غذا سفره را جمع کریم و مشغول خوش و بش و حرف زدن شدیم. چه وضعی شده بود فضای اتاق. بوی سیر که از دهان همه می‌آمد، فضا را معطر کرده بود!!!

یک شانسی که آوردیم این بود که همه مان از ترشی سیر خورده بودیم وگرنه باید گروهی بوی سیر دهان گروهی دیگر را تحمل می‌کردند. خلاصه این بوی سیر در خانه ما تبدیل به بوی شادی آور شده بود. هم حرف می‌زدیم هم به بوی سیر می‌خندیدیم.

پاسخی دیگر:

همه ما از لحظه ای که پا به این جهان گذاشتیم با بوهای مختلفی مواجه شدیم. بوهایی که برخی مطلوب و برخی نامطلوب هستند و یکی از این بوها بوی سیر است.

بوی سیر مرا همیشه تا آخرین اتاقک خاطره در گوشه ذهنم آنجا که هنوز بوی آش رشته های مادربزرگم می‌پیچد می‌کشاند. عجب آش رشته ها و سیر داغی بود. خیلی به سیر علاقه چندانی نداشتم اما مگر آش رشته بدون سیرداغ می شود؟

از آش رشته‌ای مادربزرگ هم بگذریم همیشه شنیدم نام سیر و بوی سبر مرا یاد مادرم می اندازد که پاییز ، سیر سرخ می‌کرد. با صرف نظر از اینکه سیر در خیلی از غذاها استفاده می شود خواص درمانی بسیار زیادی هم دارد. یکی از دوستانم همیشه در جیب خود یک حبه سیر دارد که سرما نخورد. برخی ها قبل از خوردن صبحانه یک حبه سیر خام می بلعند می گویند برای سلامتی مفید است. با وجود تمام خواص سیب و حس و حالی که موقع شنیدن بوی آن داریم باز هم بعضی ها هستند که از بوی سیر بدشان می آید .در کتابی خواندم که هرچیزی که به آن علاقه نداشته باشی و به اجبار آن را بخوری از سم هم بدتر است.

گاهی اوقات چیزهای خیلی ساده حتی بوی سیر حس و حالی به انسان میدهد که شاید چیزهای خیلی باارزش تر و گران قیمت تر ندهن. کاش یادبگیریم قدر چیزهای خیلی باارزش زندگی مان را بدانیم هرچند اگر ظاهری باارزش نداشته باشند و بتوانیم زیباتر از پیش و شادتر زندگی کنیم.

پاسخی دیگر:

بوی سیر به ما یاد آور می‌شود که برای رسیدن به برخی چیز‌ها باید تاوان پس بدهیم‌، یا به نوعی‌، تمام تلاش خود را بکنیم‌، به عنوان مثال‌، برای رسیدن به تندرستی و بدنی سالم باید بوی بد سیر را تحمل و حتی بدبینی اطرافیان را هم به چشم بخریم‌.

بوی سیر یاد آور چه چیزهایی که نمی‌شود‌، یاد آور بهار‌، یاد آور شمال ایران، یاد آور آش دوغ داغ مادربزرگ و یاد آور حرف‌های تسکین بخش پدر یا مادر که می‌گویند‌، بیخیال حرف مردم باش و لذت طعم این گیاه بد بو را ببر.
سیر نمونه‌ایی از مواد غذایی است که به تنهایی سرشار از خاصیت‌های درمانی و علمی و غذایی است. به طور مثال یکی از آنتی باکتری‌های طبیعی است که مانع از توزیع و تکثیر باکتری در بدن انسان می‌شود و بخاطر همان بوی سیر یکی از باکتری‌ها را می‌کشد.


طعم خورشت قورمه سبزی:

در مورد طعم قورمه سبزی نوشتن واقعا کار سختی ست. اصلا دل آدم غش می رود و صدای غار و غورش به گوش همه می‌رسد. فکر کردن به قورمه سبزی و طعم خوشمزه آن هم لذت بخش است و هم آزار دهنده است.

خورشت قورمه سبزی غذای اصیل ایرانی و طعم خوب ان خورشت قورمه سبزی از قدیمی ترین و پر طرفدار ترین غذا های ایرانی است که در اکثر خانواده‌های ایران غذای مورد علاقه آن‌ها خورشت قورمه سبزی است و همچنین در اکثر برنامه های آشپزی خورشت قورمه سبزی را بهترین غذای ایران می‌دانند.

من هرگز طعم لذیذ غذای مورد علاقه‌ام را با غذاهای دیگر عوض نمی‌کنم با اینکه می‌دانم هر غذایی به نوبه‌ی خود خوشمزگی و لذت خاص خود را دارد اما طعم خورشت قورمه سبزی ایرانی چیز دیگری است.

پاسخی دیگر:

بدون شک یکی از بهترین و خوش عطر ترین غذاهای ایرانی، خورشت قورمه سبزی است. اصلا مگر می‌شود بوی قورمه سبزی را بشنوی و دهانت آب نیفتد؟! مخصوصا اگر خورشت قورمه سبزی را مادر مهربانت پخته باشد و حسابی روغن انداخته باشد.

رنگ سبز خورشت قورمه سبزی بسیار دلربا و خوش رنگ است. لحظه قُل قُل کردن خورشت در قابلمه که دیگر صحنه‌ی بامزه‌ای را می‌سازد. انگار خود خورشت هم از خوشحالی بالا و پایین می‌پرد تا راهی شکم گرسنه من شود.

یک روز‌، بعد از گذراندن ساعت‌های خسته کننده که در مدرسه گذراندم با گرسنگی شدید به سمت خانه رفتم با فکر به اینکه امکان داره غذای امروزمان چه چیزی باشد در خانه رو باز کردم که بوی مطبوع خورشت قورمه سبزی مواجه شدم که با بوی دلنشین آن احساس کردم که دل ضعفه گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم تا هر چه زودتر طعم این خورشت دلپذیر را زیر دندان‌هایم حس کنم.

بعد از شستن دست و صورت و تعویض لباس‌های مدرسه و پوشیدن لباس‌های خانه شروع به خوردن غذا کردیم. خورشت قورمه سبزی مادرم بهترین طعم را دارد که من از میان بقیه خورشت قورمه سبزی‌هایی که خوردم البته علاوه بر مادرم مادر بزرگم هم خیلی خوشمزه این غذا را می‌پزد.

مادرم از مادر بزرگم این غذای خوشمزه را یاد گرفته است و من هر چه قدر این غذا را بخورم سیر نمی‌شوم زیرا که عاشق طعم لذیذ و دلپذیر و خوشمزه خورشت قورمه سبزی هستم و از آن دل‌زده نمی‌شوم.

پاسخی دیگر:

بعد از تمام شدن ساعت های خسته کننده که در مدرسه گذراندم با گرسنگی شدید به سمت خانه رفتم با فکر به اینکه امکان داره غذای امروزمان چه چیزی باشد در خانه رو باز کردم که بوی مطبوع خورشت قورمه سبزی مواجه شدم که با بوی دلنشین آن احساس کردم که دلضعفه گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم تا هر چه زودتر طعم این خورشت دلپذیر را زیر دندان‌هایم حس کنم.

بعد از شستن دست و صورت و تعویض لباس‌های مدرسه و پوشیدن لباس‌های خانه شروع به خوردن غذا کردیم. خورشت قورمه سبزی مادرم بهترین طعم را دارد که من از میان بقیه خورشت قورمه سبزی‌هایی که خوردم، البته علاوه برا مادرم مادر بزرگمم نیز خیلی خوشمزه می‌پزد این غذا را میپزد.

به این دلیل که مادرم از مادر بزرگم این غذای خوشمزه را یاد گرفته است و من هر چه قدر این غذا را بخورم سیر نمی‌شوم زیرا که عاشق طعم لذیز و دلپذیر و خوشمزه خورشت قورمه سبزی هست و از آن دل زده نمی‌شوم.


برداشتن یک ظرف داغ :

سوختگی در اثر برداشتن ظرف داغ به ما نشان می‌دهد که حتی کوچک ترین اشتباهات‌، بزرگترین و دائمی‌ترین اثرات را می‌گذارند‌، انداختن آن ظرف بر روی محیط اطراف نیز اثر گذار است‌، حال چه برسد به اینکه درون آن پر باشد و با متلاشی شدن محتویات آن منطقه‌ی وسیعی را تحت تاثیر قرار دهد‌.

برداشتن یک ظرف داغ نیازمند تجهیزات لازم و آمادگی است‌ و بدون تجهیزات و برداشتن با عجله باعث ایجاد اثر‌های طولانی مدت یا حتی دائمی بر روی بدن ما می‌شود‌، حاصل شتاب زدگی و بدون فکر عمل کردن نیز در زندگی چنین اثراتی را دارد‌، اشتباهاتی که تجربه‌ی تلخی را برای ما به ارمغان می‌آورد تا آن را تکرار نکنیم و از آن درس بگیریم. یادتان نرود که اشتباهی که دو بار تکرار شود‌، دیگر اشتباه نیست بلکه انتخاب است‌، چه برسد به اینکه این اشتباه در زمینه‌ای مهم و حیاتی باشد که مثال آن سوختن چند باره‌ی دست و اثرات آن در اثر برداشتن یک ظرف داغ است.

پاسخی دیگر:

اولین باری که سوزش یک ظرف داغ را لمس کردم، چیزی شبیه به یک بی‌حسی آغازین بود و پس از آن جلز و ولزی طولانی به من دست داد. دو انگشت شست و سبابه دست راستم را به ظرف پر از خورشت داغ فسنجون چسبانده بودم. بار اول سوزش بدی را تجربه کردم و احساس من مانند این بود که داغی ظرف تا عمق استخوان انگشتانم نفوذ کرده باشد.

دستانم به جلز و ولز افتاده و حس عجیبی به اعماق وجودم نفوذ کرده است، از شدت داغی گاهی سرما احساس کرده و گاهی بی‌حس و سر می‌شوم.

پس از گذشت چند ثانیه‌، حسی عجیب به من فرمان داد که دوباره انگشتم را به ظرف داغ نزدیک کرده و همان حس را تجربه کنم! جالب است که این بار آن قدرها سوزاننده نبود. نمی‌دانم ظرف خنک‌تر شده بوده یا دست من به داغی آن عادت کرده و تجدید شوک بار اول را نداشت. بسیار جالب بود که پوست داغی ظرف را دریافت کرده و آن را به سمت گوشت و استخوان می‌فرستاد.

پاسخی دیگر:

می‌دانیم که همیشه عقل و منطق در هر شرایط خطرناکی احتیاط را بسیار صحیح می‌داند و همواره سعی می‌کند که این حس را به اعضای مختلف بدن ما منتقل کند و در نهایت هر کسی که این دستورات را دریافت می‌کند کار عاقلانه‌ای انجام می‌دهد و خود را از خطر حفظ و دور می‌کند.

ترس همیشه بد نیست، وقتی قرار است یک ظرف داغ را برداریم بهتر است احتیاط را شرط اول عقل بدانیم، چون با یک حرکت کوچک می‌توانیم آسیب های سخت و جبران ناپذیری به خودمان و جسممان وارد کنیم و این به هیچ عنوان نمی‌تواند مجددا اصلاح گردد. گاه ریسک کردن می‌تواند مشکلاتی را به وجود آورد که شاید خودمان به وجود آورده‌ایم و احساس کنیم این مشکلات در گذشته تا این حد جدی نبوده‌اند.

وقتی قرار است مسئولیت پیگیری یک ظرف داغ را داشته باشید و اگر در زمان مقرر آن را از روی شعله‌های آتش برندارید با مشکلات بیشتری روبرو می‌شوید، مسئله مهم دیگر این است که خطر همیشه در کمین است، همین اتفاق می‌تواند باعث آتش سوزی شود، انسان‌ها در هر شرایطی باید با بدترین‌ها ذهن خود را روبرو کنند و آماده باشند که این اتفاق می‌تواند باعث بروز مشکلات بسیار بزرگ‌تری شود که گاه دور‌تر از ذهن ماست.

صرفا وقتی اشتباهی انجام می‌دهیم می‌توانیم از آن درس بگیریم که دیگر تکرارش نکنیم، وقتی ظرف غذا را بدون استفاده از پارچه از روی زمین بلند کنم باید منتظر هر لحظه خطر باشیم، ضمن این که باعث می‌شود زحمات ما از بین برود و اگر خودمان آن غذا را تهیه کرده باشیم این پریشانی به مراتب بیشتر حس می‌شود.


طعم لبوی داغ در یک روز برفی:

گاهی انسان‌ها در میان خاطرات خود جا می‌مانند و گاهی خاطرات در وجود آنها جا می‌مانند‌. گاهی اتفاقات بسیار ساده به خاطراتی ابدی در ذهن‌ها تبدیل می‌شوند و برای همیشه به یادگار می‌مانند.

تمام آن روزهارا به یاد دارم. روزهای سرد و برفی زمستان که با پدربزرگ به پیش همان لبو فروش می‌رفتیم‌. هنوز هم بوی لبوی داغ مرا تا پیش همان لبو فروش می‌کشاند. نمیدانم چه سری در آن لبوها نهفته شده بود که یک تکه از آن قادر به گرم کردن من بود. آنقدر گرم می‌شدم که حتی ایستادن کنار آتش هم نمی‌توانست مرا آنقدر گرم کند. گاهی فکر می‌کنم گرمای محبت پدربزرگ بود که مرا آن چنان گرم می‌کرد و علاقه‌ی که به بیرون رفتن با پدربزرگ داشتم. درست فکر می‌کردم. حالا که پدربزرگ نیست انگار گرمای لبو هم نیست. دیگر علاقه‌ای به روزهای برفی ندارم و وقتی از کنار لبو فروش عبور می‌کنم علاقه‌ای به خوردن لبو ندارم. شوقی که برای خوردن لبوی داغ بود انگار فقط زمانی بود که دست در دست پدربزرگ برای خوردن آن رهسپار خیابان‌های برفی می‌شدم… حالا دیگر نه پدربزرگی هست و نه لبویی.

خاطرات بسیار عجیب هستند گاهی به یاد روزهایی که می‌خندیدیم گریه می‌کنیم و گاهی به روزهایی که گریه می‌کردیم می‌خندیم. افسوس که خاطرات ماندنی هستند و انسان‌ها رفتنی! چه زیبا بود اگر خاطرات رفتنی بودند و انسان‌ها ماندنی.

پاسخی دیگر:

بعضی لحظات و بعضی از آدم‌ها می‌توانند ساده‌ترین اتفاقات روزمره‌ی زندگی را تبدیل کنند به بهترین خاطرات زندگی؛ گرچه ساده‌اند اما شیرین‌اند مثل حس کودک تازه به دنیا آمده و لمس دستان ظریف و کوچکش یا تجربه‌ی قدم زدن در زیر باران نم نم و یا خوردن لبوی داغ در یک روز برفی در حالی که دستانت سرد است و گلوله‌های برف دانه دانه روی سر و سرشانه‌ات می‌نشیند اما دلت گرم است.
لب و زبانم سوخت، اما فوق‌العاده شیرین و خوشمزه بود. حرارتی که از بافت داخل آن بلند می‌شد، در آن هوای سرد و برفی کاملا به چشم می‌آمد. گاز دوم و سوم و … . من می‌سوختم و به خوردن لبوی خوشمزه و خوش طعم ادامه می‌دادم. گرمای آن، وجودم را گرم کرده بود و دیگر احساس سرما نمی‌کردم. یک لبوی کامل، برای من کافی بود و با خوردن تمام آن، احساس سیری کامل داشتم.
طعمی خاص و حسی لذت بخش، گرمای درونی در دل سرمای بیرونی، حس عجیبی را به روح انسان منتقل می‌کند.


حمل یک قالب یخ بدون دستکش:

من، همیشه پیرو گرما بوده و آن را به سرما ترجیح می‌دهم، هرچند که عاشق برف بوده و با فرا رسیدن زمستان ذوق می‌کنم، اما گرما برایم دوست داشتنی تر است.
امروز، خورشید وسط آسمان قرار گرفته و مستقیم بر مغز انسان می‌تابد، طاقت‌ها تاق شده و دیگر تحمل مانتو و شال و روسری را ندارم، تند و تند در حال حرکت به سوی خانه هستم اما گرما امانم را بریده است، با نگاهی به این طرف و آن طرف، مغازه‌ای به چشم می‌خورد که روی شیشه آن بر کاغذی نوشته بود: یخ موجود است.
نمی‌دانم چرا ناخودآگاه دلم می‌خواست یخی به دست گرفته و سرمایش را بر صورتم بمالم، نفسی عمیق بکشم و بر گرما غلبه کنم.
پس وارد مغازه شده و با خرید یک قالب یخ، آن را از جایش دراورده و به محض به دست گرفتنش، دستم سرد شده و رو به بی‌حسی می‌رفت، مقداری از آب آن را به صورت زده و با لذت تمام لبخند میزدم و نگران نکاه دیگران به خود نبودم، چرا که عقل من در آن زمان این دستور را داده و من نیز مطیع او هستم.
با حس سرمای بیش از حد در دستانم قالب را در سطل زباله انداخته و به مسیر کمی که برای رسیدن به خانه و کولر پیش رو داشتم ادامه دادم.

جواب نتیجه برسی و داوری صفحه ۶۴ نگارش هشتم

یکی از نوشته‌های تمرین ٢ را انتخاب کنید و آن را بررسی و نقد کنید.

جواب نتیجه برسی و داوری صفحه ۶۴ نگارش هشتم

نتیجه برسی و داوری:
نوشته پیش‌نویس دارد، نشانه‌های نگارشی رعایت شده است. نویسنده با حاشیه نویسی و درست نویسی توجه کرده است. متن مقدمه‌، میانه و بخش پایانی دارد.

جواب درست نویسی صفحه ۶۵ نگارش هشتم‌

جمله‌های زیر را ویرایش کنید:
گزارشات زیادی از توانایی نویسندگی دانش آموزان به دست ما رسیده است.
پاسخ: گزارش‌های زیادی از توانایی نویسندگی دانش آموزان به دست ما رسیده است.

در شهر شیراز، باغات زیبایی پر از درخت نارنج، وجود دارد.
پاسخ: در شهر شیراز، باغ‌های زیبایی پر از درخت نارنج، وجود دارد.

جواب بازنویسی حکایت صفحه ۶۶ نگارش هشتم

حکایت زیر را، به زبان سادۀ امروز، بازنویسی کنید. 

حکایت حاکمی دو گوشش ناشنوا شد مداوای طبیبان هم اثری نکرد حاکم از این پیش آمد که باعث شد او دیگر صدای هیچ مظلومی را نشنود بسیار ناراحت بود و نمی‌دانست چه کند روزی شخص دانا این از دست رفت و با اشاره به کمک نوشتن به او گفت ای سلطان چرا غمگین هستید شما یکی از اعضای خود را از دست داده اید خداوند به شما حس دیگری هم داده است که سالمند آن‌ها را بکار بگیر‌ها کمک می‌اندیشید و گفت هر راست می‌گویی من از نعمت‌های دیگر غافل بودم.

پاسخ:

در روزگاران گذشته حاکمی به بیماری گوش درد مبتلا شد و شنوایی خود را از دست داد. درمان پزشکان نیز هیچ تاثیری نداشت. حاکم از این اتفاق که موجب شده بود که او هیچ صدایی از آدم مظلومی را نشنود خیلی ناراحت بود و نمی‌دانست چه کار کند روزی یک آدم دانا به پیش حاکم رفت و با اشاره و نوشتن به او گفت ای سلطان چرا غمگین هستی؟ شما فقط یکی از حس‌های خود را از دست داده خداوند به شما حساب دیگری هم داده است که سالمند از آن‌ها استفاده کنید تا کم کمی فکر کرد و گفت ای مرد دانه حرف درستی می‌گویی من از این نعمت‌های دیگر خود غافل بودم یا به نعمت‌های دیگر خود بی‌توجه بودم.


پاسخی دیگر:

روزی پادشاهی گوش‌هایش ناشنوا شد‌ و پزشکان نتوانستند او را درمان کنند. پادشاه به علت اینکه ناشنوا شده و نمی‌تواند سخنان مردم مظلوم را بشنود بسیار ناراحت بود و نمی‌دانست چه کاری انجام دهد. یک روز شخصی باخرد به ملاقات پادشاه رفت و به کمک زبان اشاره و نوشتن حرف‌هایش بر روی کاغذ به پادشاه گفت: درست است که شما حس شنوایی خود را از دست داده‌اید اما حواس دیگر شما (بینایی، بویایی…) سالم هستند و شما می‌توانید از آن‌ها کمک بگیرید. پادشاه فکر کرد و گفت: درست می‌گویی من به یاد سایر نعمت‌هایی که دارم نبودم.


پاسخی دیگر:

حاکمی دو گوشش کر شد درمان دکترا هم هیچ تاثیری نداشت. حکم از این اتفاق که موجب شده بود که او هیچ صدایی از آدم مظلومی را نشنود خیلی ناراحت بود و نمی‌دانست چه کار کند روزی یک آدم دانا به پیش حاکم رفت و با اشاره و نوشتن به او گفت ای سلطان چرا غمگین هستی‌؟ شما فقط یکی از حس‌های خود را از دست داده خداوند به شما حساب دیگری هم داده است که سالمند از آن‌ها استفاده کنید تا کم کمی فکر کرد و گفت ای مرد دانه حرف درستی می‌گویی من از این نعمت‌های دیگر خود غافل بودم یا به نعمت‌های دیگر خود بی‌توجه بودم.


پاسخی دیگر:

روزی مرد خردمندی داشت به شهری زیبا که حکومت دلسوزی نسبت به مظلومان بود رفت مرد خردمند داشت در خیابان شهر قدم میزد که صحبت‌های مردم را شنید که میگفتن و می‌گریستنند از آن‌ها پرسید چه شده است آنان گفتند حاکممان کر شده است مرد خردمند رفت دم در دروازه قصر و با سختی وارد قصر شد پیش حاکم حاضر شد و با اشاره و و نوشتن به حاکم فهماند چرا ناراحت هستید حاکم گفت از این ناراحت هستم که دیگر صدای مردمان مظلوم را نمی‌شنوم و دیگر نمی‌توانم به آن‌ها کمک کنم مرد خردمند گفت شما نعمت‌های دیگری هم دارید که خداوند به شما عطا کرده شما می‌توانید ببینید و نعمت‌های زیاد دیگری حاکم در این هنگام به فکر فرو رفت.

سخن پایانی

اگر سوالی درباره جواب درس ۵ نگارش پایه‌ هشتم متوسطه اول با موضوع درس««لمس کنیم، ببوییم، بچشیم و بنویسیم»» دارید آن را از قسمت نظرات بپرسید. تیم معلمان ما در اولین فرصت شما را راهنمایی می‌کنند.

جواب درس چهارم نگارش هشتم
جواب درس ششم نگارش هشتم
📝 نمونه سوالات پایه هشتم متوسطه‌ی اول

توجه: دانش‌آموزان عزیز شما می‌توانید برای دسترسی آسان‌تر به مطالب درسی عبارت «سوییتی بلاگ» را در انتهای مطلب مورد نظر خود سرچ(جست و جو) کنید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *