جواب درس هشتم نگارش نهم
در این نوشته جدیدترین گام به گام درس ۸ نگارش نهم متوسطه اول با موضوع درس «نوشته را ویرایش کنیم» قرار گرفته است که شامل جواب فعالیت های نگارشی، بررسی و داوری، درست نویسی و مثل نویسی میباشد. در ادامه با ما از بخش پاسخ سوالات نگارش نهم همراه باشید.
جواب فعالیت نگارشی صفحه ۱۰۳ نگارش نهم
◆ به نظر شما چه بخشهایی از نوشته زیر، قابل ویرایش است؟ آنها را فقط مشخص کنید.

جواب صفحه ۱۰۴ نگارش نهم
◆◆ نوشته زیر را ویرایش و سپس پاکنویس کنید.
شبی یک هواپیمای دو موتوره در آسمان نیوجرسی پرواز می کرد که ناگهان، دستگاه مولد اکسیژه آن، با صدای گوشخراشی منفجر کرد. هواپیما پنج سرنشین داشت.
۱- خلبان ۲- دالایی لاما (برنده صلح نوبل) ۳-شکیل اونیل (بازیکن بسکتبال مشهور در امریکا) ۴-بیل گیتس (طراح و رئیس سابق مایکروسافت) ۵- یک جوان کم سنّ و سال.
هواپیما داشت سقوط می کند که خلبان پرید توی قسمت مسافرها و گفت: «آقایون، هواپیما دارد سقوط می کند. ما فقط چهارتا چطر نجات داریم که یکی اش هم مال من است.
بعد، درِ هواپیما را باز کرد و با چتر نجاتش بیرون پرید.
بعد از خلبان، شکیل اونیل، از جا پرید و گفت: «آقایان، من مشهورترین ورزشکار دنیا هستم، جهان به ورزش کارهای بزرگ واقعاً احتیاز دارد، پس یکی از این چترها به من می رسد» بعد یکی از سه چتر باقی مانده را قاپید و خودش را از درِ هواپیما پرت کرد بیرون.»
در همین موقع بیل گیتس با دستپاچگی از جا بلند شد و با حالت التماس گفت آقایان، من باهوش ترین آدم روی کره زمین هستم، دنیا به آدم های باهوش احتیاج دارد. آن وقت بسته ای را قاپید و از هواپیما بیرون جُست
حالا فقط یک چتر باقی مانده بود. دلایی لاما و جوان کم سنّ و سال نگاهی به همدیگر کردند؛ امّا چیزی نگفتند. بالاخره دلایی لاما به حرف آمد و گفت: «پسرم من عمر خودم را کرده ام. و شیرینی زندگی را چشیده ام، ولی تو هنوز جوان هستی، چتر نجات را بردار و بپر بیرون. من توی هواپیما می مانم اما جوان کم سنّ و سال با خونسردی لبخندی زد و گفت: «غصّه نخور پدر جان، ما اکنون دو تا چتر نجات داریم؛ چون با هوش ترین آدم روی کره زمین، اشتباهی کوله پشتی مرا برداشت و بیرون پرید.» (نقل از: اسرار و ابزار طنزنویسی)
نوشته پاک نویس شده:
شبی یک هواپیمای دو موتوره در آسمان نیوجرسی پرواز می کرد که ناگهان، دستگاه مولد اکسیژن آن، با صدای گوش خراشی منفجر شد. هواپیما پنج سرنشین داشت.
۱. خلبان. ۲. دالایی لاما (برنده صلح نوبل)، ۳. شیکل اونیل (بازیکن بسکتبال مشهور در آمریکا)، ۴. بیل گیتس (طراح و ریس سابق مایکروسافت) ۵. یک جوان کم سن وسال.
هواپیما داشت سقوط میکرد که خلبان پرید داخل قسمت مسافران و گفت: «آقایان، هواپیما دارد سقوط می کند. ما فقط چهار تا چتر نجات داریم که یکی هم مال من است. بعد، در هواپیما را باز کرد و با چتر نجاتش بیرون پرید.»
بعد از خلبان، شکیل اونیل، از جا پرید و گفت: «آقایان، من مشهورترین ورزشکار دنیا هستم، جهان به ورزشکارهای بزرگ واقعا احتیاج دارد، پس یکی از این چتر ها به من می رسد» بعد یکی از سه چتر باقی مانده را گرفت و خودش را از در هواپیما به بیرون پرت کرد.
در همین موقع بیل گیتس با دستپاچگی از جا بلند شد و با حالت التماس گفت آقایان، من باهوش ترین آدم روی کره زمین هستم، دنیا به آدم های باهوش احتیاج دارد. آن وقت بسته ای را قاپید و از هواپیما بیرون جَست.
حالا فقط یک چتر باقی مانده بود. دالایی لاما و جوان کم سن و سال نگاهی به همدیگر کردند؛ اما چیزی نگفتند. بالاخره دالایی لاما به حرف آمد و گفت: «پسرم من عمر خودم را کرده ام. و شیرینی زندگی را چشیده ام، ولی تو هنوز جوان هستی، چتر نجات را بردار و بپر بیرون. من داخل هواپیما می مانم اما جوان کم سن و سال با خونسردی لبخندی زد و گفت : «غصه نخور پدرجان، ما اکنون دو تا چتر نجات داریم؛ چون با هوش ترین آدم روی کره زمین، اشتباهی کوله پشتی مرا برداشت و بیرون پرید».
جواب نتیجه بررسی و داوری صفحه ۱۰۵ نگارش نهم
◆◆◆ متن ویرایش شده (بازنویسی شده) یکی از دوستانتان را برگزینید، با متن اولیه تطبیق دهید و با سنجههای زیر ارزیابی کنید.

پاسخ: پیش نویس دارد، علامتهای نگارشی رعایت شده است، غلط املایی ندارد، به درست نویسی توجه شده و با خط خوش نوشته شده است، شیوا و روان خوانده میشود.
جواب درست نویسی صفحه ۱۰۶ نگارش نهم
◆جملههای زیر را ویرایش کنید:
◆ پس از نوشتنِ تکالیفِ فراوانِ درسِ ریاضی، سراغ خواندن شعر رفتم.
پاسخ: پس از نوشتن تکالیف ریاضی، شعر خواندم.
◆ به دلیلِ طولانی شدنِ سرمایِ فصلِ زمستانِ سردِ امسال، آمدن بهار به تاخیر افتاد.
پاسخ: به دلیل طولانی شدن فصل زمستان امسال، بهار دیرتر آمد.
جواب حکایت نگاری صفحه ۱۰۷ نگارش نهم
◆ حکایت زیر را بخوانید و به زبان ساده، بازنویسی کنید.
شخصی به عیادت مریضی رفت. بسیار بنشست و نقلها کرد. در آخر از مریض پرسید: «از چه دردی مینالی؟» بیمار گفت: «از زیاد نشستن تو».
پاسخ: فردی به عیادت یکی از رفیقهای قدیمیاش رفت و از حال او جویا شود زیرا او دچار بیماری شده بود. دوستش آنقدر نشست و از خاطرات قدیمش برای دوستش باز گو کرد و به خاطره تعریف کردن خود ادامه داد. یکدفعه از بیمار پرسید چرا اینقدر ناله میکنی مشکلت چیه: بیمار گفت از زیاد نشستن و زیاد حرف زدن توست.
پاسخی دیگر: این حکایت از از این بابت است که فردی مریض میشود و دوستش به عیادتش میرود. اما گویا دوستش به جای عیادت به مهمانی آمده و صحبت از گذشته میکند. او حال و روز بیمار را نمیبیند و هی حرف میزند، تا وقتی که حال بد بیمار را از زیاد حرف زدن او میبیند از او میپرسد که حالت چه شده؟ خوب هستی؟!بیمار جواب میدهد که اصلا خوب نیستم، زیاد حرف زدن تو حال من را نابسامان کرده و اصلا نمیگذاری استراحت و آرامش داشته باشم. خب خلاصه این حکایت به ما میگوید که ما باید وقت شناس باشیم، هر کاری را در هر وقتی انجام ندهیم، در موقع خودش بخندیم، در موقع خودش گریه کنیم، در موقع خودش حرف بزنیم و گاهی اوقات سکوت کنیم. هر کاری زمان مناسب و مشخص به خودش را دارد. آدمی که به مجلس ختم میرود نباید لباس روشن بپوشد یا بخندد و دلقک بازی دربیاورد. آدم باید وضعیت و شرایط زمان و مکان و دیگران را درک کند. وقتی که بهاره نباید تو خونه نشست و گوشه نشینی کنه یا موقع زمستان برود گشت و گذار یا وقتی میبینیم کسی غمگین است باید به جای حرفهای بی ربط با او احساس هم دردی کنیم و به اون انگیزه بدهیم و شادی را به او تزریق کنیم.
پاسخی دیگر: روزی روزگاری شخصی یکی از دوستانش دچار بیماری شد و مجبور بود بر بستر بخوابد. او تصمیم گرفت به عیادت دوستش برود و از حالش خبردار شود. وقتی به منزل دوستش رسید، از همان ابتدا شروع به صحبت کردن کرد اما دوستش بسیار خسته بود و نیاز به استراحت داشت. برای حفظ احترام میزبانش به سختی صحبتهای او را تحمل میکرد.
کم کم، همینطور که او صحبت میکرد، چهره بیمار بیقرار شد. در همین هنگام، دوستش از او پرسید: «در جایی از بدنت درد داری که بیقراری؟» بیمار پاسخ داد: «در حال حاضر به خاطر صحبت کردن زیاد تو بیقرارم زیرا من نیاز به استراحت دارم و تو صحبتهایت را تمام نمیکنی.»
پاسخی دیگر: در روزگاران قدیم، شخصی دوستش دچار بیماری شده بود و مدتی در خانه بستری بود. تصمیم گرفت به عیادت او برود و صله رحمی به جا آورد. به منزل دوستش رفت و ساعتها در آنجا نشست و با بیمار به گفتوگو پرداخت. از تمام دوستان مشترکشان گفت، از خانواده و اهالی محل گفت. خلاصه از هر دری سخنی گفت تا اینکه متوجه شد چند ساعتی گذشته است.
بیمار که حال خوشی نداشت، از زیاد ماندن مهمان خسته شده بود، از طرفی هم نیاز شدیدی به استراحت داشت. به همین دلیل رنگ از رخسارش پریده بود و در حالت نیمه خواب به سر میبرد. دوستش که متوجه حالت او شده بود، پرسید: «چه دردی داری که رنگ و رویت به این شکل درآمده؟» بیمار که صبرش تمام شده بود، بدون تعارف پاسخ داد: «درد من زیاد ماندن تو در این خانه است.»
سخن پایانی
اگر سوالی درباره جواب درس ۸ نگارش پایه نهم متوسطه اول با موضوع درس««نوشته را ویرایش کنیم»» دارید آن را از قسمت نظرات بپرسید. تیم معلمان ما در اولین فرصت شما را راهنمایی میکنند.
✅ جواب درس هفتم نگارش نهم
✅ جواب درس نهم نگارش نهم
📝 نمونه سوالات پایه نهم متوسطه اول
توجه: دانشآموزان عزیز شما میتوانید برای دسترسی آسانتر به مطالب درسی عبارت «سوییتی بلاگ» را در انتهای مطلب مورد نظر خود سرچ(جست و جو) کنید.
نظرات کاربران