در این نوشته جدیدترین گام به گام درس ۱۶ فارسی دهم با موضوع درس «خسرو» قرار گرفته است که شامل قلمرو زبانی ، قلمرو ادبی، قلمرو فکری و معنی شعر و کلمات میباشد.
جواب قلمرو زبانی صفحه ۱۲۸ فارسی دهم
۱- برای هر یک از واژههای زیر یک «معادل معنایی» و یک «همآوا» بنویسید.
پاسخ:
| واژه | معادل معنایی | همآوا |
| قضا | فرمان ، حکم ، قضاوت | غزا: جنگ / غذا: طعام |
| مغلوب | مقهور، غلبه کرده شده ، شکست خورده | مقلوب: وارونه ، برگردانیده شده |
۲- از متن درس، هفت واژه مهم املایی بیابید و بنویسید.
پاسخ: تعلیقات – ارتجالاً – تقریر – مخذول – استرحام – طمأنینه – مألوف
۳- از متن درس برای هر یک از انواع جمله، نمونههای مناسب بیابید.
پاسخ:
ساده:
خسرو، موسیقی ایرانی، یعنی آواز را از مرحوم درویش خان آموخته بود.
معلم قرآن ما میرزا عباس بود.
خسرو در ورزش هم استعدادی شگرف داشت.
مرکّب:
گفتم که خسرو در ریاضیات ضعیف بود.
من دیگر او را نمی دیدم تا روز یکه اولین مسابقه قهرمانی کشتی کشور برگزار شد.
خسرو بزرگترین کوزه را که مربای به داشت خدمت جناب سرتیپ برد.
۴- نقش دستوری ضمیرهای پیوسته را در جمله های زیر مشخّص کنید.
پاسخ:
الف) دیگر طاقت دیدنم نماند.
ـَ م= من : متمم
ب) که جان یابدت زان خورش پرورش.
ـَ ت = جان تو : مضاف الیه
جواب قلمرو ادبی صفحه ۱۲۸ فارسی دهم
۱- مفهوم هر یک از کنایههای زیر را بنویسید.
پاسخ:
■ باب دندان بودن: مطابق میل
■ سپر انداختن: تسلیم شدن
■ مرد میدان بودن: حریف مقابل بودن
■ لنگ بودن کُمیت: ناتوانی و مشکل داشتن
۲- یکی از شیوههای طنزنویسی، نقیضهپردازی یا تقلید از آثار ادبی است؛ نمونههایی از کاربرد این شیوه را در متن بیابید.
پاسخ: «دی که از دبستان به سرای میشدم، در کُنجِ خلوتی از بَرزن، دو خروس را دیدم که بال و پَرافراشته، در هم آمیخته و گرد برانگیختهاند…- »
«یکی از خروسان، ضربتی سخت بر دیده حریف نواخت به صَدمتی که «جهان تیره شد پیش آن نامدار» لاجرم سپر بینداخت و از میدان بگریخت. لیکن خروسِ غالب، حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان. بر حریفِ مغلوب که تسلیم اختیار کرده، مخذول و نالان استرحام میکرد، رحم نیاورد و آنچنان او را میکوفت که پولاد کوبند آهنگران» و- ..
۳- آوردن آیه، حدیث، مصراع یا بیتی از شاعری دیگر را در میان کلام «تضمین» میگویند.
نمونه: زینهار از قرین بد، زینهار و قنا ربنا عذاب النار
همان طور که می بینید سعدی در سروده خود، آیه ای از قرآن کریم (سوره بقره، آیه ۲۰۱ )را عیناً آورده است.
نمونهای از کاربرد «تضمین» را در متن درس بیابید.
پاسخ: تضمین: « جهان تیره شد پیش از نامدار»، مصراعی از داستان رستم و اسفندیار: «بزد تیر بر چشم اسفندیار- سیه شد جهان پیش آن نامدار»
جواب قلمرو فکری صفحه ۱۲۹ فارسی دهم
۱- درباره ارتباط مفهومی سروده زیر با متن درس توضیح دهید.
با بدان کمنشین که صبحت بد *** گر چه پاکی تو را پلید کند
آفتابی بدین بزرگی را *** لکّهای ابر ناپدید کند (سنایی)
پاسخ: مفهوم شعر ، پرهیز از هم نشینی با بدان است که با عبارت «حسودان تنگنظر و عنودانِ بدگهر» وی را به می و معشوق و لهو و لعب کشیدند.« که در مورد تأثیر دوستان حسود و تنگ نظر بر شخصیت داستان و کشیدن او به گناه و فساد است، ارتباط مفهومی دارد.
۲- به سرودههای زیر از سعدی توجه کنید. هریک با کدام قسمت از متن درس، ارتباط معنایی دارند؟
هرآن که گردش گیتی به کین او برخاست *** به غیر مصلحتش رهبری کند ایّام
معنای بیت: اگر روزگار با کسی دشمنی کند او را بر خلاف مصلحت به سوی هلاک رهبری می کند.
مفهوم بیت: اعتقاد به نقش روزگار در سرنوشت افراد است.
ارتباط با : «کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید/ قضا همیبَرَدش تا به سوی دانه و دام»
به صوت خوش، چو حیوان است مایل *** ز حیوان کم نشاید بودن ای دل!
معنای بیت: «وقتی حیوان [هم] به آواز زیبا تمایل دارد، پس نباید آدم از حیوان کمتر باشد»
مفهوم بیت: ستایش موسیقی / تاثیر مثبت موسیقی بر جانوران
ارتباط با : اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب / گر ذوق نیست تو را، کژطبع جانوری!
۳- اگر شما به جای نویسنده بودید، این داستان را چگونه به پایان میرساندید؟
پاسخ: خسرو را به خاطر استعداد خوب و شیرین کاریهایش به بالا ترین درجه میرساندم و به عنوان یک الگوی خوب به جوانان معرفی میکردم.
درک و دریافت صفحه ۱۳۱ فارسی دهم
۱- به نظر شما، چرا شخصیت اصلی قصه، به چنین سرنوشتی دچار شد؟
پاسخ: زیرا بازیگر اصلی این داستان بسیار ساده لوح و زود باور بود.
۲- درباره لحن و بیان داستان توضیح دهید.
پاسخ: «لحن» : ایجاد فضا در کلام است. شخصیت ها را از طریق لحن آنان میشناسیم. لحن میتواند رسمی، غیر رسمی، صمیمانه، جدی و طنز واره باشد. لحن در این درس داستانی-روایی و طنز گونه است و راوی با استفاده از این لحن، سادگی و دهن بین بودن انسان را نقد کرده و زیانهای آن را نشان داده است.
معنی درس شانزدهم فارسی دهم
معنی صفحه ۱۲۲ و ۱۲۳ و ۱۲۴ و ۱۲۵ و ۱۲۶ و ۱۲۷ فارسی دهم
💠 از سال چهارم تا ششم ابتدایی با خسرو هم کلاس بودم. در تمام این مدّتِ سه سال نشد که یک روز کاغذ و مدادی به کلاس بیاورد یا تکلیفی انجام دهد. با این حال، بیشتر نمرههایش بیست بود. وقتی معلمّ برای خواندنِ انشا، خسرو را پای تخته صدا میکرد، دفترچۀ من یا مصطفی را که در دو طرف او روی نیمکت نشسته بودیم، برمی داشت و صفحۀ سفیدی را باز میکرد و ارتجالاً انشایی میساخت و با صدای گرم و رسا به اصطلاح امروزیها «اجرا میکرد» و یک نمرۀ بیست با مبلغی آفرین و احسَنت تحویل میگرفت و مثل شاخ شمشاد میآمد و سرِ جایِ خودش مینشست!
قلمرو زبانی:
ارتجالاً: بی درنگ، بدون اندیشه سخن گفتن یا شعر سرودن
رسا: صفت مشتق (بن مضارع + ا)، بلند
شاخ: شاخه
شمشاد: درختی است دارای برگهای کوچک گرد که همیشه سبزاست چوب آن ستبر و محکم است و برای ساختن اشیا چوبی است. به عنوان زینت هم در باغها و باغچهها کشت میشود.
مبلغ: مقدار
احسنت: آفرین (احسن: بهتر)
قلمرو ادبی:
مثل شاخ شمشاد میآمد: تشبیه
💠 و امّا سبک «نگارش» که نمیتوان گفت؛ زیرا خسرو هرگز چیزی نمینوشت؛ باید بگویم سبکِ «تقریر» او در انشا تقلیدی بود کودکانه از گلستانِ سعدی. در آن زمان ما گلستان سعدی را از برَ میکردیم و منتخبی از اشعارِ شاعرانِ مشهور و متون ادبی و نصابُ الصّبیان را از کلاس چهارم ابتدایی به ما درس میدادند. خسرو تمام درسها را سرِ کلاس یاد میگرفت و حفظ میکرد و دیگر احتیاجی به مرور نداشت.
قلمرو زبانی:
سبک: روش
نگارش: نوشتن
تقریر: بیان، بیان کردن
ازبر کردن: حفظ کردن
منتخب: برگزیده
اشعار: شاعران
متون: متنها
نصاب الصبیان: منظومهای از ابونصر فراهی، که در آن، لغات متداول عربی را با معادل فارسی آنها به نظم آورده است. این کتاب جزء کتابهای درسی مکتب خانههای قدیم بوده است.
مرور: بازخوانی
💠 یک روز میرزا مسیح خان، معلمِّ انشا، که موضوعِ «عبرت» را برای ما معیّن کرده بود، خسرو را صدا کرد که انشایش را بخواند. خسرو هم مطابق معمول، دفتر انشای مرا برداشت و صفحۀ سفیدی از آن را باز کرد و با همان آهنگ گیرا و حرکات سر و دست و اشارتهای چشم و ابرو شروع به خواندن کرد. میرزا مسیح خان سخت نزدیک بین بود و حتّی با عینک دوربیضی و دسته مفتولی و شیشههای کلفت زنگاری، درست و حسابی نمیدید و ملتفت نمیشد که خسرو از روی کاغذ سفید، انشایِ خود را میخواند.
قلمرو زبانی:
میرزا: امیر زاده
عبرت: پند
گیرا: جذاب
سخت: سخت قید، به معنی بسیار
دور بیضی: عینکی که فریم عدسیهای آن به صورت بیضی باشد .
مفتول: سیم، رشته فلزی دراز و باریک
زنگار: منسوب به زنگار، سبز رنگ
زنگاری: منسوب به زنگار؛ سبزرنگ
ملتفت شدن: آگاه شدن، متوجه شدن
معنی صفحه ۱۲۳ فارسی دهم
💠 باری، خسرو انشای خود را چنین آغاز کرد:
«دی که از دبستان به سرای میشدم، در کُنجِ خلوتی از برزن، دو خروس را دیدم که بال و پرَ افراشته، در هم آمیخته و گَرد برانگیخته اند… .»
قلمرو زبانی:
باری: القصه، به هر حال، خلاصه
دی: دیروز
سرای: خانه
میشدم: میرفتم
برزن: محله ، کوی
افراشتن: بلند کردن (بن ماضی: افراشت؛ بن مضارع: افراز)
درهم آمیخته: درگیر شده
گرد: گرد و خاک، غبار
برانگیختن: بلند کردن.
قلمرو ادبی:
نقیضه پردازی
💠 در آن زمان، کلمات «دبستان» و «برزن» مانندِ امروز متداول نبود و خسرو از این نوع کلمات بسیار در خاطر داشت و حتّی در صحبت و محاورۀ عادی و روزمرّۀ
معنی صفحه ۱۲۴ فارسی دهم
خود نیز آنها را به کار میبرد و این یکی از استعدادهای گوناگون و فراوان و در عین حال چشمهای از خوشمزگیهایِ رنگارنگ او بود.
قلمرو زبانی:
متداول: مرسوم، معمول
محاوره: گفت و گو
چشمهای از خوشمزگیهای رنگارنگ او بود: اندکی از استعدادهای زیاد او بود
قلمرو ادبی:
چشمه خوشمزگی: اضافه تشبیهی
خوشمزگی: کنایه از شوخ طبعی
خوشمزگیهای رنگارنگ: حس آمیزی
💠 انشای ارتجالیِ خسرو را عرض میکردم. دنباله اش این بود:
«یکی از خروسان، ضربتی سخت بر دیدۀ حریف نواخت به صَدمتی که «جهان تیره شد پیش آن نامدار». لاجرم سپر بینداخت و از میدان بگریخت. لیکن خروسِ غالب، حرکتی کرد نه مناسبِ حال درویشان. بر حریفِ مغلوب که تسلیم اختیار کرده، مخذول و نالان استرحام میکرد، رحم نیاورد و آن چنان او را میکوفت که «پولاد کوبند آهنگران».
قلمرو زبانی:
ضربت: ضربه
سخت: محکم
دیده: چشم
صدمت: آسیب ، ضربه
لاجرم: ناچار، ناگزیر
سپر انداخت: کنایه از تسلیم شدن
غالب: پیروز (همآوا: قالب: کالبد، چهارچوب)
درویشان: جوانمردان
مغلوب: شکست خورده (همآوا؛ مقلوب: دگرگون شده)
مخذول: خوار، زبون گردیده
نالان: ناله کنان
استرحام کردن: رحم خواستن، طلب رحم کردن
رحم نیاورد: رحم نکرد
میکوفت: میکوبید (بن ماضی: کوفت، بن مضارع: کوب)
قلمرو ادبی:
نقیضه پردازی
تضمین: « جهان تیره شد پیش از نامدار»، مصراعی از داستان رستم و اسفندیار: «بزد تیر بر چشم اسفندیار- سیه شد جهان پیش آن نامدار»
جهان تیره شد: کنایه از کور شدن
سپر انداختن: کنایه از تسلیم شدن
نه مناسب حال درویشان : ناجوانمردانه، این بخش، تحت تأثیر حکایت «جدال سعدی با مدعی»، از گلستان سعدی است.
«که پولاد کوبند آهنگران»: تضمین، این نیز مصراعی است از داستان رستم و اسفندیار شاهنامه:« چنانت بکوبم به گرز گران – که پولاد کوبند آهنگران»
💠 دیگر طاقت دیدنم نماند. چون برق به میان میدان جستم. نخست خروسِ مغلوب را با دشنهای که در جیب داشتم، از رنج و عذاب برهانیدم و حلالش کردم. آنگاه به خروس سنگدل پرداختم و به سزایِ عمل ناجوانمردانه اش سرش از تن جدا و او را نیز بسِمل کردم تا عبرتِ همگان گردد. پس هر دوان را به سرای بردم و از آنان هلیمی ساختم بس چرب و نرم.
قلمرو زبانی:
طاقت: تاب و توان
جستن: جهیدن (بن ماضی: جست، بن مضارع: جه)
مغلوب: شکست خورده
دشنه: خنجر
سزا: مجازات
سرش از تن جدا: حذف به قرینه لفظی
بسمل کردن: سر بریدن، ذبح کردن. تلمیح به سنت ذبح کردن که پیش از ذبح، بسم الله گفته میشود
هر دوان: هر دو خروس
سرای: خانه
هلیم: غذایی با گندم و گوشت
بس: بسیار
قلمرو ادبی:
چون برق: تشبیه
میان، میدان: جناس
حلال کردن: کنایه از سر بریدن، ذبح کردن
سنگدل: تشبیه، کنایه از بی رحم
بسمل کردن: تلمیح به سنت ذبح کردن که پیش از ذبح، بسم الله گفته میشود.
چرب و نرم: کنایه از دلپذیر و خوشمزه
«مخور طعمه جز خسروانی خورش *** که جان یابدت زان خورش، پرورش»
معنی: غذایی جز غذای شاهانه مخور، زیراکه تنها غذای شاهانه است که تن و جانت را پرورش میدهد.
قلمرو زبانی:
طعمه: غذا
خسروانی: شاهانه
خورش: غذا (خورشت: خوراکی که با برنج می خورند)
که: زیرا
جهش ضمیر: جان یابدت (جانت)
قلمرو ادبی:
خورش: واژه آرایی
تناسب: طعمه، مخور، خورش
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (رشته انسانی)
💠 به دلِ راحت نشستم و شکمی سیر نوشِ جان کردم:
قلمرو ادبی:
شکمی سیر نوش جان کردم: کنایه؛ یک غذای کامل خوردم.
«دمی آب خوردن پس از بدسگال *** به از عمرِ هفتاد و هشتاد سال»
معنی: یک لحظه زندگانی با خیالی آسوده پس از کشتن دشمن، از عمر هفتادهشتاد ساله خوش تر است
قلمرو زبانی:
بدسگال: بد اندیش، بدخواه، دشمن، صفت فاعلی مرکب کوتاه
سگالیدن: اندیشیدن
به: بهتر
قلمرو ادبی:
دم: مجاز از لحظه
دمی آب خوردن: کنایه از یک لحظه زندگی با خاطر آسوده
هفتاد، هشتاد: تناسب، جناس
تضمین شعر سعدی
عمر هفتاد و هشتاد: کنایه از عمر دراز
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (رشته انسانی)
💠 میرزا مسیح خان با چهرۀ گشاده و خشنود، قلم آهنینِ فرسوده را در دواتِ چرک گرفتۀ شیشهای، فروبرد و از پشتِ عینکِ زنگاری، نوکِ قلم را ورانداز کرد و با دو انگشتِ بلند و استخوانی خود کُرک و پشمِ سرِ قلم را با وقار و طمأنینۀ تمام پاک کرد و پس از یک ربع ساعت، نمرۀ بیست با جوهر بنفش برای خسرو گذاشت و ابدا هم ایرادی نگرفت که بچّه جان، اوّلاً خروس چه الزامی دارد که حرکاتش «مناسب حال درویشان» باشد؛ دیگر اینکه، خروس غالب چه بدسگالی به تو کرده بود که سر از تنش جدا کردی؟ خروس، عبرتِ چه کسانی بشود؟ و از همۀ اینها گذشته اصلاً به چه حق، خروسهای مردم را سر بریدی و هلیم درست کردی و خوردی؟ خیر، به قولِ امروزیها این مسائل اساساً مطرح نبود.
قلمرو زبانی:
خشنود: راضی
فرسوده: قدیمی ، کهنه
دوات: مرکب دان ، جوهر
زنگاری: منسوب به زنگار؛ سبزرنگ
ورانداز کردن: چیزی یا کسی را با چشم ارزیابی کردن
وقار: سنگینی
طمأنینه: آرامش، سکون و قرار
الزام: ضرورت، لازم
غالب: پیروز، برنده (همآوا؛ قالب: چهارچوب، کالبد)
بدسگالی: دشمنی
عبرت: پند، اندرز
اصلا: اساسا
قلمرو ادبی:
چهرۀ گشاده: کنایه از «با خوشرویی»
💠 عرض کردم: حرام از یک کفِ دست کاغذ و یک بند انگشت مداد که خسرو به مدرسه بیاورد یا لایِ کتاب را باز کند؛ با این حال، شاگردِ ممتازی بود و از همۀ درسهای حفظی بیست میگرفت؛ مگر در ریاضی که «کُمِیتَش لنگ بود…» و همین باعث شد که نتواند تصدیق نامۀ دورۀ ابتدایی را بگیرد.
قلمرو زبانی:
عرض کردن: گفتن
کمیت: اسب سرخ مایل به سیاه
تصدیق نامه: گواهی نامه، مدرک
قلمرو ادبی:
یک کف دست کاغذ و یا یک بند انگشت: کنایه از مقدار کم و کوچک
لایِ کتاب را باز کردن: کنایه از کتاب خواندن
کمیتش لنگ بود: کنایه از ناتوان بودن در انجام کاری، ضعیف بودن
معنی صفحه ۱۲۵ فارسی دهم
💠 من خانوادۀ خسرو را میشناختم. آنها اصلاً شهرستانی بودند. خسرو در کوچکی بی مادر شد. پدرش آقا رضاخان، توجّهی به تربیت او نداشت؛ فقط مادربزرگِ او بود که نوۀ پسری اش را از جان و دل دوست میداشت. دلخوشی و دلگرمی و تنها پناه خسرو هم در زندگی همین مادربزرگ بود؛ زنی با خدا، نمازخوان، مقدّس. با قربان و صَدَقه خسرو را هر روز مینشاند و وادار میکرد قرآن برایش بخواند.
قلمرو زبانی:
اصلا: در اصل، اصالتا
دل خوشی: شادی
زنی با خدا، نمازخوان، مقدس [بود] حذف به قرینه لفظی به قرینه جمله قبل
قلمرو ادبی:
از جان و دل: مجاز از «با همه وجود»
دل گرمی: کنایه از امیدواری
با قربان و صَدَقه: کنایه از مهربانی بسیار
💠 دیگر از استعدادهای خداداد خسرو، آوازش بود.
قلمرو زبانی:
خداداد: خدا داده و ذاتی
💠 معلمِّ قرآن ما میرزا عبّاس بود. شعر هم میگفت؛ زیاد هم میگفت؛ امّا به قول نظامی «خشت میزد» زنگ قرآن که میشد، تا پایش به کلاس میرسید، به خسرو میگفت: «بچّه! بخوان.» خسرو هم میخواند.
قلمرو زبانی:
میرزا: امیرزاده
شعر هم میگفت زیاد هم [شعر] میگفت: حذف به قرینه لفظی.
خشت: آجر نپخته
قلمرو ادبی:
خشت زدن: کنایه از پر گویی کردن
تلمیح به شعر نظامی: لاف از سخن چو در توان زد – آن خشت بود که پر توان زد
پا به جایی رسیدن: کنایه از وارد شدن
💠 خسرو، موسیقی ایرانی، یعنی آواز را از مرحوم درویش خان آموخته بود. یک روز که خسرو زنگ قرآن، در «شهناز» شوری به پا کرده بود، مدیر مدرسه که در ایوانِ دراز از برِ کلاسها رد میشد، آواز خسرو را شنید. وارد کلاس شد و به میرزا عبّاس عِتاب کرد که «این تلاوتِ قرآن نیست. آوازخوانی است!». میرزا عبّاس تا خواست جوابی بدهد، خسرو این بیتِ سعدی را با آواز خوش، شش دانگ خواند:
قلمرو زبانی:
شهناز: یکی از آهنگهای موسیقی ایرانی، گوشهای از دستگاه شور
ایوان: راهرو
از برِ: از کنار
عتاب کردن: خشم گرفتن بر کسی، سرزنش کردن
دانگ: بخش، یک ششم چیزی
آواز خوش شش دانگ: با صدای بلند و رسا
قلمرو ادبی:
شهناز، شور: ایهام تناسب
به پا کردن: کنایه از برانگیختن
شش دانگ: کنایه از کامل؛ آواز خوش شش دانگ: با صدای بلند و رسا
💠 اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طَرَب *** گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
معنی: شتر از شعرخوانی عرب به شور و وجد میآید. اگر تو این شور را نداشته باشی، جانور بی ذوقی هستی.
قلمرو زبانی:
اشتر: شتر
حذف به قرینه لفظی: اشتر به … است و طرب [است]
حالت، طرب: فرح و نشاط، شادی
را: در معنای دارندگی
کژ: کج
کژ طبع: بی ذوق، بی احساس
قلمرو ادبی:
عرب، طرب: جناس
کژ طبع جانوری: تشبیه (تو: مشبه، جانور: مشبه به، کژطبع بودن: وجه شبه)
💠 مدیر آهسته از کلاس بیرون رفت و دَم برنیاورد. خسرو همچنان میخواند و مدیر از پشت در گوش میداد و لذّت میبرد که خود، مردی ادیب و صاحب دل بود.
قلمرو زبانی:
ادیب: سخن دان، سخن شناس
صاحبدل: عارف، آگاه
قلمرو ادبی:
دم بر نیاوردن: کنایه از «سکوت کردن، سخن نگفتن»
💠 یک روز خسرو برخلاف عادت مألوف یک کیف حلبی که روی آن با رنگ روغن ناشیانه گُل و بتُّه نقّاشی شده بود، به مدرسه آورد. همه حیرت کردند که آفتاب از کدام سمت برآمده که خسرو کیف همراه آورده است!
قلمرو زبانی:
مألوف: خو گرفته
بر خلاف عادت مألوفه: بر خلاف همیشه، بر خلاف عادتی که به آن انس گرفته است
حلبی: از جنس حلب، ورقه نازک فلزی
ناشیانه: با بی تجربگی، با بی دقتی
حیرت: تعجب
قلمرو ادبی:
تناسب: رنگ روغن، گل و بته، نقاشی *** آفتاب از کدام سمت درآمده: کنایه از اینکه «چه اتفاقی افتاده» (ضرب المثل)
💠 زنگ اوّل، نقّاشی داشتیم. معلمّ نقّاشی ما یکی از سرتیپهای دورانِ ناصرالدّین شاه بود و ما هم او را «جناب سرتیپ» میگفتیم.
💠 خسرو با آنکه کیف همراه آورده بود، دفتر نقّاشی و مداد مرا برداشت و تصویرِ سرتیپ را با «ضمایم و تعلیقات» در نهایت مهارت و استادی کشید و نزد او برد و پرسید: «جناب سرتیپ، این را من از روی «طبیعت کشیده ام؛ چطور است؟» مرحوم سرتیپ آهسته اندکی خود را جمع و جور کرد و گفت: «خوب کشیدی؛ دستت خیلی قوّت داره!»
قلمرو زبانی:
ضمائم: جمع ضمیمه، همراه و پیوست، مقصود نشانهای دولتی است
تعلیقات: آویختنیها، نشانهای ارتشی
ضمائم و تعلیقات: مقصود نشانهای ارتشی است.
مهارت: ورزیدگی
طبیعت: عادت، طبع و سرشت، خو
قلمرو ادبی:
خود را جمع و جور کردن: کنایه از این که «حالت جّدی به خود گرفت»
دستت خیلی قوت داره: کنایه از این که «ماهر هستی، قلم توانایی داری، خوب نقاشی میکشی»
معنی صفحه ۱۲۶ فارسی دهم
💠 خسرو درِ کیف را باز کرد. من که پهلوی او نشسته بودم، دیدم محتوایِ آن کوزههایِ رنگارنگِ کوچکی بود پر از انواع «مرباجات»
معلوم شد مادربزرگش مربّا پخته و در بازگشت از زیارتِ قم آن کیف حلبی و کوزهها را آورده بود. خسرو بزرگترین کوزه را که مربای بهِ داشت، خدمتِ جناب سرتیپ برد و دودستی تقدیمش کرد. سرتیپ هم که رهاوردی بابِ دندان نصیبش شده بود، با خوش رویی و در عینِ حجب و فروتنی آن را گرفت و بالا کشید و هر وقت مربّا از کوزه بیرون نمی آمد، با سر انگشتِ تدبیر آن را خارج میکرد و با لذّت تمام فرو میداد و به صدایِ بلند میگفت: «الها! صد هزار مرتبه شُکر»، که «شکرِ نعمت، نعمتت افزون کند.»
قلمرو زبانی:
محتوا: درون مایه
رهاورد: سوغات و ارمغان
باب: مناسب
باب دندان: کنایه ازمطابق میل و علاقه، خوش مزه
حجب: شرم و حیا
فروتنی: تواضع
بالا کشیدن: قورت دادن، سر کشیدن
سرانگشت تدبیر: اضافه اقترانی
فرو میداد: پایین میداد، میخورد
الها: خدایا
هزار مرتبه شکر: حذف «می گویم» به قرینه معنوی
قلمرو ادبی:
دودستی تقدیمش کرد: کنایه از با احترام تقدیمش کرد
تضمین شعر مولانا: «شکر نعمت، نعمتت افزون کند – کفر نعمت از کفت بیرون کند»
💠 گفتم خسرو، آوازی بسیار خوش داشت و استعدادی فیّاض در فراگرفتنِ موسیقی. وقتی که از عهدۀ امتحانِ سال ششم ابتدایی برنیامد، یکی از دوستان موسیقی شناس که در آن اوان دو کلاس از ما جلوتر بود، به خسرو توصیه کرد که به دنبال آموختنِ موسیقیِ ملی برود. خسرو بی میل نبود که دنبال موسیقی برود؛ ولی وقتی موضوع را به مادربزرگش گفت، به قول خسرو، اشک از دیده روان ساخت که ای فرزند، حلالت نکنم که مطربی و مسخرگی پیشه سازی که «همه قبیلۀ من عالمانِ دین بودند». خسرو هم با آنکه خودرُو و خودسر بود، اندرز مادربزرگِ ناتوان را به گوش اطاعت شنید و پیِ موسیقی نرفت.
قلمرو زبانی:
فیاض: بسیار فیض دهنده، سرشار و فراوان
اوان: وقت، هنگام
قول: گفته
دیده: چشم
حلالت نکنم: تو را عفو نمیکنم
مطربی: نوازندگی
مطرب: کسی که نواختن ساز و خواندن آواز را پیشه خود سازد
مسخرگی: دلقکی، لطیفه گویی
خودرُو، خودسر: خودرای، لجوج، یک دنده
به گوش اطاعت شنید: پذیرفت
پی کاری رفتن: دنبال کاری رفتن
قلمرو ادبی:
از عهده کاری برآمدن: کنایه از توانایی داشتن
اشک از دیده روان ساخت: کنایه از اینکه ناراحت شد
مطربی و مسخرگی پیشه سازی: تلمیح به بیتی از عبید زاکانی: «رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز – تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی»
همه قبیله من عالمان دین بودند: تضمین مصراعی است از سعدی: «همه قبیله من عالمان دین بودند – مرا معلم عشق تو دلبری آموخت»
قبیله: مجازاً مردم
پی: دنبال
💠 خسرو در ورزش هم استعدادی شگرف داشت. با آن سنّ و سال با شاگردان کلاسهایِ هشتم و نهم- مدرسۀ ما نُه کلاس بیشتر نداشت – کشتی میگرفت و همه را زمین میزد؛ به طوری که در مدرسه حریفی در برابرِ او نماند. گفتم که خسرو در ریاضیات ضعیف بود و چون نتوانست در این درس نمرۀ هفت بیاورد، با آنکه نمرههایِ دیگرش همه عالی و معدّل نمرههایش ۷۵/۱۵ بود، از امتحان ششمِ ابتدایی رد شد؛ پس ترک تحصیل کرد و دنبال ورزش را گرفت.
قلمرو زبانی:
شگرف: عجیب و بزرگ
قلمرو ادبی:
حریفی در برابرِ او نماند: کنایه از اینکه «همه حریفان را شکست داد»
💠 من دیگر او را نمی دیدم تا روزی که اوّلین مسابقۀ قهرمانیِ کشتی کشور برگزار شد. خسرو را در میان تشک با حریفی قوی پنجه که از خراسان بود، دیدم. خسرو حریف را با چالاکی و حسابگری به قول خودش «فرو کوفت» و در چشم به هم زدنی پشت او را به خاک رسانید. قهرمان کشور شد و بازوبند طلا گرفت. دیگر «خسرو پهلوان» را همه میشناختند و میستودند و تکریمش میکردند ولی چه سود که «حسودان تنگ نظر و عنودانِ بدگهر» وی را به می و معشوق و لهو و لعب کشیدند این عین گفتۀ خود اوست، در روزگار شکست و خِفّت به طوری که در مسابقات سال بعد با
معنی صفحه ۱۲۷ فارسی دهم
رسوایی شکست خورد و بی سر و صدا به گوشه ای خزید و رو نهان کرد و به کلی ورزش را کنار گذاشت که دیگر «مرد میدان نبود». این شکست او را از میدان قهرمانی به منجلاب فساد کشید. «فی الجمله نماند از معاصی مُنکری که نکرد و مُسکری که نخورد.» تریاکی و شیرهای شد و کارش به ولگردی کشید.
قلمرو زبانی:
چالاکی: چابکی
حسابگری: برنامه ریزی
فرو کوفت: زمین کوبید
ستودن: ستایش کردن
تکریم: گرامیداشت، ارجمند شمردن
عنود: ستیزه کار، دشمن و بدخواه
بد گهر: بد ذات
می: شراب
لهو: بازی کردن، آنچه انسان را مشغول کند
لعب: بازی، خوش گذرانی، لهو و لعب
لهو: بازی و سرگرمی، آنچه مردم را مشغول کند
عین: دقیقا
خفت: خواری
منجلاب: محل جمع شدن آبهای کثیف و بد بو، لجنزار
فی الجمله: خلاصه
معاصی: گناهان، ج معصیت
منکر: زشت، ناپسند
مُسکر: چیزی که نوشیدن آن مستی میآورد، مستی آور
قلمرو ادبی:
قوی پنجه: کنایه از «آنکه دارای زور بازو است، نیرومند، زورمند»
چشم به هم زدنی: کنایه از زمان اندک
پشت کسی را به خاک رساندن: کنایه از شکست دادن
تنگ نظر: کنایه از حسود و بخیل
رو نهان کردن: کنایه از گوشه گیر شدن و پنهان شدن
وی را به می و معشوق و لهو و لعب کشیدند: او را مشغول خوشگذرانی کردند.
به گوشهای خزید: کنایه از اینکه «گوشه گیر شد»
رو نهان کردن: کنایه از پنهان شدن
مرد میدان نبود: کنایه از اینکه «دیگر پهلوان میدان کشتی نبود. ضعیف شده بود»
کنار گذاشت : ترک کرد
منجلاب فساد: اضافه تشبیهی
«فی الجمله نماند از معاصی، منکری که نکرد و مسکری که نخورد.»: تضمین از گلستان سعدی است.
سجع: واژههای سجع ← نماند، نکرد، نخورد.(یعنی گناه بزرگ انجام داد و دیگر کار زشتی باقی نماند که انجام نداده باشد.)
💠 روزی در خیابان او را دیدم؛ شادی کردم و به سویش دویدم. آن خسرو مهربان و خون گرم با سردی و بی مهری بسیار نگاهم کرد. از چهرۀ تکیده اش بدبختی و سیه روزی میبارید. چشمهایِ درشت و پرفروغش چون چشمههای خشک شده، سرد و بی حالت شده بود. شیرۀ تریاک، آن شیر بی باک را چون اسکلتی وحشتناک ساخته بود. خدای من! این همان خسرو است؟!
قلمرو زبانی:
تکیده: لاغر و باریک اندام
فروغ: نور، روشنایی
باک: ترس
اسکلت: استخوان بندی
قلمرو ادبی:
خون گرم: کنایه از مهربان و صمیمی
با سردی: کنایه از با بی اعتنایی
نگاه سرد: کنایه از نگاه بی مهر و محبت، حس آمیزی
سیه روزی: کنایه از بدبختی
از چهرۀ … میبارید: استعاره پنهان
تشبیه: چشمهای (مشبه) درشت و پرفروغش چون (ادات) ، چشمههای (مشبه به) خشک شده سرد و بی حالت ( وجه شبه )شده بود.
شیر بی باک: استعاره از خسرو
تشبیه: شیر بی باک (مشبه) را چون (ادات) اسکلتی (مشبه به) وحشتناک (وجه شبه) کرده بود.
💠 از حالش پرسیدم؛ جوابی نداد. ناچار بلندتر حرف زدم؛ با صدایی که به قول معروف، گویی از ته چاه در میآمد، با زهرخندی گفت: داد نزن؛ «من گوش استماع ندارم، لمن تقول.» فهمیدم کَر هم شده است. با آنکه همه چیز خود را از دست داده بود، هنوز چشمۀ ذوق و قریحه و استعداد ادبیِ او خشک نشده بود و میتراوید. از پدر و مادربزرگش پرسیدم. آهی کشید و گفت: «مادربزرگم دو سال است که مرده است. بابام راستش نمی دانم کجاست.»
قلمرو زبانی:
زهرخند: خنده تلخ، خنده دردآلود
داد: فریاد
استماع: شنیدن، گوش دادن
لمن تقول؟: برای چه کسی میگویی؟
تراویدن: تراوش کردن، ترشح کردن
قلمرو ادبی:
با صدایی که گویی از ته چاه در میآمد: کنایه از صدای آرام و ضعیف، صدایی که به سختی شنیده میشود.
من گوش استماع ندارم لمن قول: تضمین مصراعی است از سعدی: «بی دل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوش استماع ندارم لمن تقول»
از دست دادن: کنایه از نابود کردن
چشمه ذوق: اضافه تشبیهی
استعداد ادبیِ او خشک نشده بود: حس آمیزی
استعداد ادبی … میتراوید: استعاره پنهان
💠 گفتم: «خانه ات کجاست؟» آه سوزناکی کشید و در جوابم خواند:
💠 «کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید *** قضا همی برَدش تا به سوی دانه و دام»
معنی: کبوتری که سرنوشت برای او رقم زده است که دیگر به آشیانه بازنگردد، سرنوشت او را با دانه میفریبد و به سوی دام میکشاند و اسیرش میکند.
قلمرو زبانی:
سوزناک: سوزنده، دلگزا
دگر: دیگر
آشیان: آشیانه
قضا: سرنوشت؛ (همآوا؛ غذا: خوراک؛ غزا: جنگ)
«ش» در «بردش»: مفعول
قلمرو ادبی:
قضا برد: جانبخشی
تناسب (مراعات نظیر): آشیان، کبوتر، دانه، دام
دانه و دام: استعاره از اسارت و نابودی
پیام: همه امور در دست سرنوشت است و ما از خود اختیاری نداریم.
💠 و بدون خداحافظی، راه خود گرفت و رفت. از این ملاقات، چند روزی نگذشت که خسرو در گوشهای، زیر پلاسی مُندرس، بی سر و صدا، جان سپرد و آن همه استعداد و قریحه را با خود به زیر خاک برد.
قلمرو زبانی:
راه خود گرفتن: روانه شدن، راهی شدن، رفتن
پلاس: نوعی گلیم کم بها، جامهای پشمینه و ستبر که درویشان پوشند. پشمینه
مندرس: کهنه، فرسوده
قلمرو ادبی:
بی سر و صدا: کنایه از اینکه بدون اینکه کسی بفهمد
جان سپرد: کنایه از اینکه مرد
به زیر خاک برد: کنایه از اینکه «نابود کرد»
معنی روان خوانی طراران فارسی دهم
معنی صفحه ۱۳۰ فارسی دهم
💠 چنین گویند که مردی به بغداد آمد و بر درازگوش نشسته بود و بزی را رشته در گردن کرده و جَلاجل در گردن او محکم بسته، از پس وی میدوید.
قلمرو زبانی:
درازگوش: خر
رشته: طناب
جَلاجل: جمع جلجل، زنگ، زنگوله
از پس: از پشت، عقب
💠 سه طرّار نشسته بودند. یکی گفت: من بروم و آن بز را از مرد بدزدم.
قلمرو زبانی:
طرار: دزد
💠 دیگری گفت: این سهل است، من خر او را بیاورم. پس آن یکی بر عقب مرد روان شد.
قلمرو زبانی:
سهل: آسان
روان شد: روانه شد
💠 دیگری گفت: این سهل است، من جامههای او را بیاورم.
💠 پس یکی بر عقب او روان شد. چنان که موضع خالی یافت، جلاجل از گردن بز باز کرد و بر دنبال خر بست. خر، دُنب را میجنبانید و آواز جلاجل به گوش مرد میرسید، و گمان میبرد که بز، برقرار است.
قلمرو زبانی:
جامه: تن پوش
روان شد: روانه شد
موضع: جا، محل قرار گرفتن چیزی
دنبال: دم
جنبانیدن: تکان دادن
آواز: صدا
بر قرار است: پا برجا است
معنی صفحه ۱۳۱ فارسی دهم
💠 آن دیگر بر سر کوچۀ تنگ، استاده بود. چون آن مرد برسید، [طرار] گفت: طُرفه مردمان اند مردمان این دیار، جلاجل بر گردن خر بندند و او بر دنبِ خر بسته است.
قلمرو زبانی:
استاده: ایستاده
طرفه: شگفت آور، عجیب
دیار: سرزمین
جَلاجل: جمع جلجل، زنگ، زنگوله
دنب: دم
💠 آن مرد درنگریست، بز را ندید. فریاد کرد که بز را که دید؟
طرّار دیگر گفت: من مردی را دیدم که بزی داشت و در این کوچه فروشد.
قلمرو زبانی:
درنگریست: توجه کرد، نگاه کرد
فروشدن: داخل شد
💠 آن مرد گفت: ای خواجه، لطف کن و این خر را نگاه دار تا من بز را بطلبم.
قلمرو زبانی:
خواجه: آقا
طلبیدن: طلب کردن
💠 طرّار گفت: بر خود منّت دارم، و من مؤذّن این مسجدم و زود بازآی.
قلمرو زبانی:
منت: سپاس، شکر
منّت داشتن: احسان کسی را پذیرفتن و سپاسگزار او بودن
مؤذّن: اذان گو
بازآمدن: بازگشتن
💠 آن مرد به طرف کوی فرو رفت. طرّار خر را برد. آن طرّار دیگر بیامد که گفته بود که: «من جامۀ او را بیارم». از اتفّاق، بر سر راه، چاهی بود. طرّار بر سر آن چاه بنشست؛ چنان که آن مرد برسید و طلب خر و بز میکرد. طرّار فریاد برآورد و اضطراب مینمود.
قلمرو زبانی:
کوی: کوچه بزرگ، برزن
فرو رفت: پایین رفت
از اتفاق: اتفاقا
اضطراب: نگرانی، پریشانی
نمودن: نشان دادن
💠 آن مرد او را گفت: ای خواجه، تو را چه رسیده است؟! خر و بزِ من برده اند و تو فریاد میکنی؟!
قلمرو زبانی:
خواجه: آقا
را در «تو را چه رسیده»: حرف اضافه به معنای «به»
💠 طرّار گفت: صندوقچهای پُر زر از دست من در این چاه افتاد و من در این چاه نمی توانم شد. ده دینار تو را دهم، اگر تو این صندوقچۀ من از اینجا برآوری.
قلمرو زبانی:
زر: طلا
شدن: رفتن
دینار: سکه طلا
برآوردن: بالا آوردن
💠 پس آن مرد، جامه و دستار برکشید و بدان چاه فروشد.
قلمرو زبانی:
جامه: تن پوش
دستار: عمامه، سربند
فروشدن: داخل شدن
💠 طرّار، جامه و دستار برگرفت و برد.
پس آن مرد در چاه فریاد میکرد که در این چاه هیچ نیست و هیچ کس جواب نداد. آن مرد را ملال گرفت. چون به بالا آمد، جامه و طرّار باز ندید. چوبی برگرفت و بر هم میزد.
قلمرو زبانی:
برگرفت: برداشت
ملال: رنج و اندوه، خستگی
را: مفعولی
گرفت: چیره شد، فراگرفت
💠 مردمان گفتند: چرا چنین میکنی؟ مگر دیوانه شدی؟! گفت: نه، پاس خود میدارم که مبادا مرا نیز بدزدند.
قلمرو زبانی:
مگر: واژه پرسش
پاس: نگهبانی، نگهداری
سخن پایانی
اگر سوالی درباره جواب درس ۱۵ فارسی دهم با موضوع درس««خسرو»» دارید آن را از قسمت نظرات بپرسید. تیم معلمان ما در اولین فرصت شما را راهنمایی میکنند.
✅ جواب درس چهاردهم فارسی دهم
📝 نمونه سوالات پایه دهم متوسطه دوم
توجه: دانشآموزان عزیز شما میتوانید برای دسترسی آسانتر به مطالب درسی عبارت «سوییتی بلاگ» را در انتهای مطلب مورد نظر خود سرچ(جست و جو) کنید.